درويش نشود آنكس كه ميانهرو بود « 1 » در كدخدايى .
و گفتهاند كه « التدبير نصف المعيشة » . و گفتهاند كه يك نيمه از كدخدايى به تدبير زيستن است .
و بو شكور « 2 » گويد - رحمة اللّه عليه - : « 3 »
چو در كدخدايى كنى دستبرد * نبايد ترا يك كلاه از دو برد « 4 »
و گفتهاند : « من انفق و لم يحسب ، أفلس [
a
63 ] و لم يشعر » . پارسى چنين بود كه هركه هزينه كند و شمار نكند ، مفلس شود و نداند .
و گفتهاند كه بنده را كدخدايى « 5 » از مولى عزّ و جلّ بايد آموختن .
چون بيشتر دهد بيشتر به كار بايد بردن و چون كمتر دهد ، كمتر . و اين به حقّ آرزوانه آيد . اما اگر وقتى مولى عزّ و جلّ كمتر دهد از آنكه بيشتر داده باشد ، به كار بايد بردن و عيش تنگ نكرده « 6 » بر اهل خويش . و آنكه خردمندان وصيّت كردهاند به سيم نگاه داشتن .
و چنين گفتهاند :
چو جان خود نكو دارى درم را * ترا وقتى به كار آيد غمم [ كذا ] را « 7 »
مراد ايشان آن بوده است تا كسى سيم را به لاف و به فاسقى و لسى به كار نبرد . امّا چون كسى را سيم بود و عيش تنگ دارد وقتى از بيم درويشى را ، اين نكوهيده است ، چه آن درويشى « 8 » اندر غيب است ، نداند كه پيش آيد يا نيايد . چون وقتى عيش تنگ دارد ، به درويشى افتاد ، حال از بيم درويشى سپستر « 9 » . و رودكى گويد : « 10 » « النّاس فى الفقر مخافة الفقر » . گفت : « 11 » مردمان در درويشىاند با توانگرى « 12 » از بيم درويشى سپستر . « 13 »
هامش
( 1 ) . ميانه رود .
( 2 ) . + بلخى .
( 3 ) . + فرد .
( 4 ) . كلاهى نبايد ترا از دو برد .
( 5 ) . + كردن .
( 6 ) . نكردن .
( 7 ) .چون جان عزيز دار درمى را * زيرا كه به كار آيد غمى را( كاتب به گونهء نثر نوشته است و علامت بيت نزده است ) .
( 8 ) . + ناآمده به پيش .
( 9 ) . سبتر [ كذا ] .
( 10 ) . به جاى « رودكى گويد » ، چه گفتهاند .
( 11 ) . يعنى .
( 12 ) . + به هم .
( 13 ) . سبتر [ كذا ] .