و هم « 1 » رودكى گويد :
شعر
[ b 63 ] سنگ و گوهر يكى است چون نخورى * چه كنى خانومان « 2 » خود پرسنگ
به دو تنگى بسنده كار مباش * تنگى گور و زندگانى تنگ
و آن « 3 » از آن افتد كه مرد خواهد كه تا « 4 » به تدبير زندگانى كند نگاه نتواند داشتن و به بخيلى « 5 » اندر افتد و هركه بخيل گشت هم مولى عزّ و جلّ ورا « 6 » دشمن دارد و هم خلق . و « 7 » گفتهاند كه بخيل را بگوى كه هيچكس بخيل را « 8 » دوست نمىدارد تو نيز با همه موافقت كن و خويشتن را « 9 » دشمن گير .
و اين بخيلى تنها به مال نبود ، چه بخيلى به علم بود و به جاه بود و به تن بود و به زبان بود . و چون كسى را علم بود و كسى را نياموزد با آنكه داند كه علم به آموزانيدن كم نشود . « 10 » دليل آن بود كه اگر مال يابد به مال بخيلى بيشتر كند ، چه مال را خطر گم « 11 » شدن بود و چون كسى را هم علم بود و هم مال ، به علم جوانمردى كند و به مال بخيلى ، پديد آيد كه آن جوانمردى وى به علم درست نيست ، چه علم از مال عزيزتر است . و امير المؤمنين على - رضى اللّه عنه - فرموده « 12 » است كه « العلم يحرسك ، و أنت تحرس المال » . علم « 13 » ترا نگاه دارد و مال ترا نگاه بايد داشتن . « 14 » پس چون به مال - كه خوارتر است - بخيلى مىكند و به علم [
a
64 ] - كه عزيزتر است - جوانمردى ، پديد آيد كه آن جوانمردى وى به علم از بهر جاه جستن است و يا از بهر مال جستن . و چون به علم خويش بخيلى كند « 15 » و منفعت علم « 16 » از خلق بازدارد مولى عزّ و جلّ منفعت علم از وى بازگيرد « 17 » تا روز به روز علم وى زيادت مىشود « 18 » و به علم كار كردن « 19 » كمتر شود .
و در معانى اخبار خواجه محمد بن على حكيم التّرمذى - رحمة اللّه - « 20 » عليه آورده
هامش
( 1 ) . « هم » گويد .
( 2 ) . امان [ كذا ] .
( 3 ) . اين .
( 4 ) . « تا » ندارد .
( 5 ) . بخل .
( 6 ) . وى را .
( 7 ) . چه .
( 8 ) . ترا .
( 9 ) . و خود را نيز .
( 10 ) . كمى نمىباشد .
( 11 ) . سپرى .
( 12 ) . گفته .
( 13 ) . يعنى + علم .
( 14 ) . و تو مال را ببايد نگاه داشتن .
( 15 ) . چون عالم بخيلى به علم كند .
( 16 ) . + خويش .
( 17 ) . بازدارد .
( 18 ) . علم او بيشتر شود .
( 19 ) . كار كردن به علم .
( 20 ) . + اين خبر .