اندر آيد نتوانى « 1 » ديدن و اگر ديو با تو ايمان نديدى « 2 » قصد ايمان تو نكردى « 3 » چه دزد در خانهء ويران به دزدى « 4 » نرود . و بعضى گفتهاند از اهل معرفت « 5 » كه « 6 » از پاكى ايمان تست .
معنى [
b
36 ] آن است كه به سبب آن وسوسه ايمان تو تازه شود . چه مثال ايمان چون انگشت افروخته است . چون بنده به معاصى و شهوات مشغول شود آن نور ايمان و را « 7 » بپوشاند همچون انگشت افروخته كه روزگار « 8 » برآيد روى او خاكستر گيرد و روشنايى و تبش كمتر دهد . چون بادى بر وى وزد آن خاكستر را از روى ببرد ، انگشت تازه گردد .
چون ابليس ديد كه بنده به معاصى و شهوات مشغول گشت قصد بردن ايمان وى كند به وسوسهها . چون « 9 » بنده آگاه شود كه ابليس « 10 » قصد ايمان من كرده « 11 » با خويشتن تأمّل كند كه اگر من « 12 » ابليس را به معاصى و شهوات اجابت نكردمى ورا قصد ايمان من كى افتادى . « 13 » من بيش وى را به شهوات و معاصى اجابت نكنم تا وى را قصد ايمان من نيفتد . « 14 » آن قصد كردن اين بنده به ماندن شهوات و معاصى همچون باديست كه خاكستر را از روى انگشت ببرد تا انگشت تازه گردد . پس پديد آمد كه « 15 » وسوسهء ديو « 16 » قوّت ايمان وى گشت .
آوردهاند « 17 » كه خواجه ابو بكر ورّاق - رحمة اللّه عليه - « 18 » با يكى از بزرگان چنين گفته است كه ابليس « 19 » مىگويد [
a
37 ] كه من بدان « 20 » ابلهى نيم كه از آغاز مؤمن را به كافرى وسوسه كنم ، من نخست مؤمن را به شهوتهاى « 21 » حلال حريص كنم ، چون به شهوات حلال حريص گشت و هواى تن بر وى چيره گشت ، آنگاه به معاصى وسوسه كنم تا مرا آسانتر بود . چون به معاصى حريص شد ، آنگاه به كافرى وسوسه كنم تا مرا آسانتر بود .
و خواجه ابو تراب نخشبى « 22 » چنين گفته است « 23 » كه هواى تن آيينهء ابليس است . اندر
هامش
( 1 ) . نتواند .
( 2 ) . نراندى .
( 3 ) . نكندى .
( 4 ) . + در .
( 5 ) . بعضى از اهل معرفت چنين گفتهاند .
( 6 ) . آنكه گفت .
( 7 ) . وى را .
( 8 ) . روزگارى .
( 9 ) . و + .
( 10 ) . + آگاه شده و .
( 11 ) . كرد .
( 12 ) . + مر .
( 13 ) . او را قصد ايمان من نيفتدى .
( 14 ) . « من بيش وى . . . نيفتد » ندارد .
( 15 ) . به ديدن .
( 16 ) . + سبب .
( 17 ) . و + .
( 18 ) . تعالى .
( 19 ) . + چنين .
( 20 ) . چنان .
( 21 ) . شهوات .
( 22 ) . نسفى + رحمه اللّه تعالى .
( 23 ) . گويد .