روزى فردا از دلت « 1 » رفته است تو زاهدى و اگر مرگ را آمادگى كردهاى تو عابدى .
و به حكايت آوردهاند كه خواجه حاتم بلخى - رحمة اللّه عليه - « 2 » چون زن پسر به خانه آورد ، زنان بلخى « 3 » بيامدند به ديدن زن پسر وى . مر او را سؤال كردند كه اى دختر به خانهء اين دانشمند چه آوردهاى ؟ گفت : مال و جمال و پيرايه . « 4 » گفتند : ما ترا [
a
33 ] مال زيادتى « 5 » نمىبينيم و جمال زيبا نمىبينيم و پيرايه نيز نمىبينيم . « 6 » گفت : مال من آن است كه دل من به روزىدهنده « 7 » - عزّ و جلّ - استوار است كه اگر زمين آهنين گردد « 8 » و آسمان رويين شود « 9 » مثلا من غم روزى « 10 » نخورم كه روزى من از كجا آيد ؛ و جمال من آن است كه از خداوند خويش مىترسم و از خلق وى « 11 » شرم مىدارم ، جمال زنان « 12 » اين بود و پيرايهء من آن است كه مرگ را آمادگى كردهام كه اگر فرمان آيد كه جان بده ، « 13 » من اگر « 14 » يك پاى برداشته باشم و يك « 15 » پاى نهاده ، زمان نخواهم تا پاى برداشته را بنهم « 16 » يا پاى نهاده « 17 » بردارم .
و به خبر همچنين « 18 » آمده است از رسول - صلّى اللّه عليه و سلّم - : « 19 » « ليس الزّهد بتحريم الحلال و لا أكل الخشن و لا لبس العباء ، إنما الزّهد أن تكون بما فى يد اللّه - تعالى - أوثق ممّا فى يدك » . گفت : زاهدى آن نيست كه حلال كرد [ ه ] هاى خداى عزّ و جلّ « 20 » بر خويش « 21 » حرام كنى يا نان خشك خورى يا گليم پوشى ، چه زاهدى آن است كه بر آنچه « 22 » در خزينهء خداوند است عزّ و جلّ « 23 » اعتماد بيش كنى از آنچه در دست تو بود . « 24 » و معنى اين خبر [
b
33 ] آن است - و اللّه اعلم - كه كارها « 25 » سبب است مر رسيدن را به زاهدى چه چون تن را شهوتها كمتر دهى رغبتش به دنيا كمتر شود و اين را زهد « 26 » خوانند و چون نيّتش درست بود به زاهدى برسد و چون به زاهدى رسيد علامتش آن بود كه دل بر « 27 » وعدهء روزى استوار بود « 28 » و اين بيان از بهر آن كرده شد تا اگر كسى نه « 29 » به
هامش
( 1 ) . دل تو .
( 2 ) . تعالى .
( 3 ) . بلخ .
( 4 ) . پيرايهاى .
( 5 ) . زيادتى مالى .
( 6 ) . پيرايهاى نيز نى .
( 7 ) . مولى + تعالى .
( 8 ) . شود .
( 9 ) . گردد .
( 10 ) . + فردا .
( 11 ) . او .
( 12 ) . زن .
( 13 ) . + و .
( 14 ) . « اگر » ندارد .
( 15 ) . يكى « پاى » ندارد .
( 16 ) . نهم .
( 17 ) . + را .
( 18 ) . « هم » ندارد .
( 19 ) . عليه الصّلاة و السّلام + كه گفت .
( 20 ) . « هم » ندارد .
( 21 ) . خويشتن .
( 22 ) . بدانچه .
( 23 ) . خداى تعالى است .
( 24 ) . بيش از كنى كه بدانچه در دست تست .
( 25 ) . + اين .
( 26 ) . تزهد .
( 27 ) . به .
( 28 ) . دارد .
( 29 ) . « نه » ندارد .