وى بدان جهان گردد كه پاينده است و ترسش « 1 » از مرگ گردد كه هرآينه آينده است . و چون غفلت بر دل چيره شود « 2 » آرام بنده « 3 » با « 4 » مخلوقان افتد و رغبتش به بهرههاى دنيا افتد و ترس روزى بر دل وى چيره شود . « 5 »
و حكما چنين گفتهاند كه هركه از مرگ ترسانتر ، به « 6 » روزى ايمنتر و هركه از مرگ ايمنتر به « 7 » روزى ترسانتر ، چه دفع امل به يادداشت اجل است . چون مرد اجل را فراموش كرد « 8 » آمل مرو « 9 » را اسير كند ، چه « 10 » انديشد كه دنيا را چه « 11 » كنم اگر اكنون [
a
31 ] بميرم « 12 » و آنچه « 13 » از من بماند و شمار و و بال آن بر « 14 » گردن من بماند . « 15 » همه انديشهء وى آن گردد « 16 » چه كنم اگر « 17 » آنچه هست بخورم و بيش چيزى نماند . « 18 »
و « 19 » دو بيت تازى ديدهام برين « 20 » معنى :
[ أمنت ] موتى و موتى سوف يأتينى * و خفت رزقى و رزقى ليس يعدونى
أمر ان امران ضلّ العقل بينهما * امنى من الخوف خوف غير مأمون
و معنى اين دو بيت آن بود كه از مرگ خويش ايمن مىباشم و هرآينه مرگ بيايد و از روزى مىترسم و هرآينه روزى من « 21 » به من برسد و اين هر دو كارى عجب است كه آنجا كه « 22 » جاى ترس است ايمن مىباشم يعنى از مرگ و آنجا كه جاى ايمن « 23 » است مىترسم يعنى از روزى .
و چون غفلت چيره شود ، بنده غم بندگى فراموش كند و هم « 24 » غم روزى خورد . و خبر است از رسول - عليه السّلام - « 25 » كه گفت : « 26 » « النّاس نيام فاذا ماتوا انتبهوا » . گفت : خلقان خفتهاند « 27 » چون بميرند بيدار شوند . معنى آن بود - و اللّه اعلم - كه خلق همه غم روزى
هامش
( 1 ) . ترس .
( 2 ) . گردد .
( 3 ) . دل .
( 4 ) . به .
( 5 ) . گردد .
( 6 ) . + رسيدن .
( 7 ) . + نارسيدن .
( 8 ) . گرداند .
( 9 ) . وى را .
( 10 ) . + نه .
( 11 ) . « دنيا را » ندارد .
( 12 ) . ميرم .
( 13 ) . ورزيدهء من .
( 14 ) . در .
( 15 ) . + لاجرم .
( 16 ) . + كه .
( 17 ) . « اگر » ندارد .
( 18 ) . + درين حيرت ماند كه اگر بميرم ، اينها بماند و اگر بمانم ، اينها نماند و آن از سستى يقين بود .
( 19 ) . + اين .
( 20 ) . اندرين .
( 21 ) . « من » ندارد .
( 22 ) . « كه » ندارد .
( 23 ) . ايمنى .
( 24 ) . همه .
( 25 ) . صلى اللّه عليه و سلّم .
( 26 ) . « گفت » ندارد .
( 27 ) . خلق همه در خواباند .