[ 5 ] فصل فى معرفة الشّك و اليقين
در اوّل « 1 » گفته بودم « 2 » كه « 3 » بايد كه حال باطن خويش را بشناسد كه در يقينم يا در شكّ ؟
نخست ببايد دانست « 4 » كه پارسى « يقين » چه بود ؟ و « 5 » پارسى « يقين » آن « 6 » بود كه « 7 » عرب گويد : « يقين الماء فى الحوض اذا استقر » . يقين آن بود كه گروش قوّت گيرد و دل « 8 » قوىّ شود تا نفس مر دل را نتواند جنبانيدن . چه اهل معرفت چنين گفتهاند كه مثال دل همچون قنديل « 9 » است آويخته و شكّ همچون باد ، و شكّ از نفس خيزد ، چون قنديل سبك بود باد اندك [
a
29 ] مرا او را بجنباند « 10 » و چون قنديل گران بود هر بادى مر او « 11 » را نتواند جنبانيدن . و جنبانيدن نفس « 12 » آن بود « 13 » كه « 14 » گرويده بود « 15 » كه مر او « 16 » را آفريدگاريست و هرچه در عالم « 17 » است همه آفريدهء ويست . و مرا « 18 » مولى تعالى را مىبايد پرستيدن و از وى بايد ترسيدن . به وى امّيد بايد داشتن و وى را بايد دوست داشتن « 19 » و دل به وى بايد « 20 » بستن . و نفس مر مولى عزّ و جلّ را نديده است و مرو را رغبت به مخلوقان است و به دنيا
هامش
( 1 ) . + كتاب .
( 2 ) . بوديم .
( 3 ) . « كه » ندارد .
( 4 ) . دانستن .
( 5 ) . « و » ندارد .
( 6 ) . آرام .
( 7 ) . چه .
( 8 ) . + قوت گيرد و .
( 9 ) . قنديلى .
( 10 ) . تواند جنبانيدن .
( 11 ) . وى .
( 12 ) . + مر دل را .
( 13 ) .
( 14 ) . + دل .
( 15 ) . است .
( 16 ) . وى .
( 17 ) . + چيزى .
( 18 ) . مر مرا از مولى تعالى بايد ترسيدن [ و در حاشيه اضافه شده : ] و وى را بايد پرستيدن .
( 19 ) . « و وى را بايد دوست داشتن » ندارد .
( 20 ) . + اندر .