مخلوقان كشد و دوستى ايشان و امّيد و ترس از مخلوقان بيند « 1 » و اعتماد « 2 » بر مال و اسباب دنيايى « 3 » افتد « 4 » و اين را شكّ خوانند و اين همه آفتها از قوّت نفس خيزد .
و خواجه حكيم را - رحمة اللّه عليه - « 5 » پرسيدند كه دل بيمار را علامت چه بود ؟ گفت :
آنكه از طاعت مولى عزّ و جلّ « 6 » حلاوت نيابد و به اندك رنجى كه به وى رسد ، بنالد ، همچنانكه كسى را تن بيمار شود و از خوردن « 7 » مزه نيابد و به اندك رنج كه به وى رسد بنالد . و حلاوت طاعت دو نوع است : يكى عادتى و يكى حقيقى و بيان وى به جايگاه او گفته شود . ان شاء اللّه تعالى .
و خواجه حكيم را - رحمة اللّه عليه - « 8 » پرسيدند كه علامت يافت حلاوت ايمان چه بود ؟ گفت : فراموشى غم سود و زيان . معنى « 9 » آن بود « 10 » كه چون غم « 11 » مال دنيا مر او را از غم « 12 » ايمان مشغول نكند و شادى يافت مال دنيا از شادى يافت ايمان مشغول نكند .
و همين خواجه - رحمة اللّه عليه - گفته است كه « 13 » مرد را شادى يافت ايمان چندان [
b
30 ] بايد كه اگر وقتى غم دنيا پيش آيد به يافت ايمان آن غم را بنشاند تا بنده به ناسپاسى « 14 » نيفتد و غم شد ايمان چندانى « 15 » بايد كه وقت حشمت و فراخ دستى آن شادى فراخىدستى ايمان نپوشاند « 16 » تا به خوارى و فسادكارى نيفتد . « 17 »
و هم خواجه حكيم را پرسيدند كه يقين چه بود ؟ گفت : آرام به اندام يعنى آرام به جايگاه . « 18 » و پرسيدند كه غفلت چه بود ؟ گفت : آرام خام يعنى آرام به ناجايگاه . معنى اين سخن آن بود كه چون يقين قوّت گيرد آرام دل بنده به مولى عزّ و جلّ « 19 » گردد « 20 » و رغبت
هامش
( 1 ) . شود .
( 2 ) . + دل .
( 3 ) . دنياوى .
( 4 ) . شود .
( 5 ) . « عليه » ندارد .
( 6 ) . تعالى .
( 7 ) . + خويش .
( 8 ) . تعالى .
( 9 ) . + اين .
( 10 ) . « بود » ندارد .
( 11 ) . + شد .
( 12 ) . + شد .
( 13 ) . و همين خواجه را پرسيدند از شادى يافت ايمان ، گفت .
( 14 ) . + در .
( 15 ) . چندان .
( 16 ) . وقتى حشمت و فراخدستى پيش آيد آن شادى و فراخدستى شادى ايمان را نپوشاند .
( 17 ) . + و هم خواجه حكيم را پرسيدند كه علامت دل به سلامت چه بود ؟ گفت : آنكه به وقت نعمت به جبّارى آلوده نشود و به وقت محنت به ناسپاسى آلوده نگردد و ديگر سبب قوّت يقين شنودن سخنان بود كه اهل يقين گفتهاند يعنى حكمت و پند و هركه را يقين قوت گيرد از غفلت برهد .
( 18 ) . « و » ندارد .
( 19 ) . تعالى .
( 20 ) . + چه وى را گشت حال نيست .