مىكند كه پسرى را كه سال وى كم از ده بود ، نشايد ختنه كردن ، « 1 » چه شرع دستورى نداد كم از دهساله را زدن « 2 » از بهر نماز ، نشايد « 3 » ختنه كردن .
و ديگر آن بود كه فرزندان « 4 » را قرآن بياموزند و ادب طهارت و نماز « 5 » بياموزند « 6 » و اگر سامان بود ، علم بياموزند « 7 » و اگر سامان بود به مجلسهاى علم ببرند « 8 » و با اهل علم و با اهل خير آشنا كنند « 9 » و تير انداختن و آشنا كردن « 10 » بياموزند . « 11 »
چه آورده « 12 » كه عمر - رضى اللّه « 13 » عنه - چنين گفتى : « 14 » « علّموا صبيانكم السّباحة و الرّمى » . آشنا « 15 » كردن و تير انداختن بياموزيد مر فرزندان را . چون مرد « 16 » فرزند را به درس « 17 » و به مجلسهاى علم نبرد تا خداىشناسى بياموزد و معاملت بياموزد « 18 » زيان آن فرزند « 19 » هم به وى بازگردد .
چه آوردهاند كه مردى « 20 » روستايى مر يكى از خواجگان [
b
25 ] ماضى را پرسيد كه فرزند من مرا بزد . اين خواجه مر اين مرد « 21 » را سؤال كرد كه مر اين فرزند را قرآن آموختهاى ؟
گفت : نى !
گفت : به درس بردهاى ؟
گفت : نى !
گفت : به مجلسهاى « 22 » علم بردهاى ؟
گفت : نى !
گفت : پس « 23 » به چه مشغول كردهاى ؟
گفت : به دم گاو و خر فرستا [ د ] م . « 24 »
هامش
( 1 ) . ختنه نبايد كردن .
( 2 ) . آزردن .
( 3 ) . + هم .
( 4 ) . فرزند .
( 5 ) . + و علم .
( 6 ) . بياموزد .
( 7 ) . « و اگر سامان بود علم بياموزند » ندارد .
( 8 ) . بريد .
( 9 ) . كنيد .
( 10 ) . زدن .
( 11 ) . بياموزيد .
( 12 ) . + اند از امير المؤمنين .
( 13 ) . + تعالى .
( 14 ) . كه چنين گفت .
( 15 ) . + اند از امير المؤمنين .
( 16 ) . + تعالى .
( 17 ) . « به درس و » ندارد .
( 18 ) . بداند .
( 19 ) . « فرزند » ندارد .
( 20 ) . + بود .
( 21 ) . مر آن روستايى .
( 22 ) . محلهاى .
( 23 ) . پس گفت : او را .
( 24 ) . فرستادهام .