گفت : اين پسر تو خو كرده بود « 1 » به زدن گاو و خر ، چنان پنداشته « 2 » كه تو نيز گاوى يا خرى ، « 3 » ترا نيز بزده . « 4 »
و نيز فرزندان « 5 » را بازدارند از دشنام دادن تا خو « 6 » نكنند تا ملعون نشوند . « 7 » چه پدرم - رحمة اللّه عليه - « 8 » چنين گفته « 9 » كه خبر است از رسول - عليه السّلام - كه چنين گفته است : « 10 » « ملعون من سبّ والديه » ، قيل : « يا رسول اللّه كيف يسبّهما » ؟ قال : « يسبّب لهما » ، گفت : لعنت خداى عزّ و جلّ بر فرزندى « 11 » باد كه مادر و پدر خود را دشنام دهد . گفتند : « 12 » چگونه دشنام دهد مادر و پدر خود را ؟ گفت : به دشنام آرد « 13 » ايشان را يعنى دشنام دهد مادر و پدر كسى را تا « 14 » آن كس گويد كه مادر تست و پدر تو ؛ « 15 » يا كارى كند بد « 16 » تا مادر و پدر خويش « 17 » به دشنام آرد . و ديگر آنكه فرزند را بگويد كه اگر ترا دشنام دهند تو جواب « 18 » [
a
26 ] مده . چه عيسى - عليه السّلام - « 19 » گفته است : « احتملوا من السّفيه واحدة كى تربحوا عشرة » . گفت : چون بىخردى شما را يك دشنام دهد جواب مدهيد تا ده ديگر نبايد شنيدن . « 20 » و پدر من - رحمة اللّه عليه - مرا به كودكى اين « 21 » بيت آموخته است :
شعر « 22 »
دشنام دهد ترا خسيسى « 23 » * چاره چه بود به جز شنودن
گر « 24 » سگ بگزد ترا چه گويى « 25 » * تو باز توانىاش گزيدن ؟
ديگر فرزند « 26 » را بازداريد در « 27 » خوردكى از شتالنگ باختن و از جوز باختن تا « 28 » از كودكى خو نكند به مقامرى . « 29 »
و ديگر فرزند « 30 » را بازداريد از سوگند خوردن به راست تا خو نكند به سوگند خوردن
هامش
( 1 ) . است .
( 2 ) . پنداشت .
( 3 ) . گاو و خرى .
( 4 ) . بزد .
( 5 ) . فرزند .
( 6 ) . خوى نكند .
( 7 ) . نشود .
( 8 ) . پدر من رحمه اللّه تعالى .
( 9 ) . + است .
( 10 ) . كه گفت .
( 11 ) . بران فرزند .
( 12 ) . + يا رسول اللّه به .
( 13 ) . + مر .
( 14 ) . و .
( 15 ) . مادر و پدر تست .
( 16 ) . ناخوب .
( 17 ) . + را .
( 18 ) . اگر كسى ترا دشنام دهد تو وى را .
( 19 ) . - صلوات اللّه عليه -
( 20 ) . شنودن .
( 21 ) . + دو .
( 22 ) . نظم .
( 23 ) . سفيهى .
( 24 ) . اگر .
( 25 ) . چگونه .
( 26 ) . فرزندان .
( 27 ) . به .
( 28 ) . + هم .
( 29 ) .T: مقابرى .
( 30 ) . فرزندان .