مال افتد ظاهر وى به خدمت مخلوقان گرفتار گردد « 1 » به دل مشغول گردد يا از بهر امّيد يا از بهر ترس .
و همين خواجه « 2 » چنين گفته است كه خوارترين بندگان آنكس بود كه وى را خداوند پيدا نبود . پرسيدند كه آنكس كه بود كه وى را خداوند پيدا نبود ؟ گفت : آنكس « 3 » كه از هركس مىترسد و به هركس « 4 » امّيد مىدارد وى را خداوند « 5 » پيدا نبود .
و جاى ديگر [
b
8 ] چنين گفته است كه هيچ عزّ را از ذلّ چاره نيست . نيكبخت و خردمند آن بود كه مر خداوند خويش را ذليل بود « 6 » يعنى فرمانبردار بود « 7 » تا مولى عزّ و جلّ او را بركشد و عزيز گرداند . و بدبخت و بىخرد آن بود « 8 » كه جز مولى عزّ و جلّ « 9 » به خداوندى گيرد تا آنكس او را چون بندگان بدارد و به « 10 » وقت قضا به قضا سپارد يعنى به بلا سپارد .
و آوردهاند كه مولى عزّ و جلّ « 11 » در كتب پيشينيان چنين فرموده است كه من عزّ بنده و ذلّ بنده اندر بنده نهادهام « 12 » كه « 13 » اگر همهء اهل زمين گرد آيند « 14 » تا بنده را عزيز گردانند چنان عزيز « 15 » نتوانند گردانيدن كه وى خويش را عزيز كند ، « 16 » دست به طاعت من اندر زند تا وى را عزيز كنم . « 17 » و اگر همهء اهل زمين گرد آيند تا مر بنده را خوار كنند چنان خوار نتوانند كردن « 18 » كه وى خويشتن را خوار كند ، « 19 » دست به معصيت من « 20 » زند تا من وى را خوار كنم . « 21 »
هامش
( 1 ) . شود و .
( 2 ) . + رحمة اللّه تعالى .
( 3 ) . « كس » ندارد .
( 4 ) . كسى .
( 5 ) . خداى .
( 6 ) . باشد .
( 7 ) . باشد .
( 8 ) . باشد .
( 9 ) . مولى تعالى را عزّ و جلّ .
( 10 ) . « به » ندارد .
( 11 ) . مولى تعالى .
( 12 ) . نهادم .
( 13 ) . « كه » ندارد .
( 14 ) . فراهم آيند و خواهند .
( 15 ) . « چنان عزيز » ندارد .
( 16 ) . گردانند . چون .
( 17 ) . گردانم .
( 18 ) . كرد .
( 19 ) . + چون .
( 20 ) . + اندر .
( 21 ) . + و هو اعلم .