و مراد از اين سخن آن نيست « 1 » كه ترس مخلوقان يا امّيد به ايشان يا دوستى ايشان به دل اندر آيد و ليكن مراد آن است « 2 » كه جاى نگيرد و مر دوستى مولى تعالى را غلبه نكند چنانكه خواجه ابو اسحاق بشاغرى « 3 » گفته است كه دل همچون رباطيست و در رباط هركس « 4 » فرود آيد و رود و ليكن آنكه رباطبان است « 5 » پيوسته در رباط بود . اكنون بنده را تأمّل بايد كردن كه در غالب احوال دل خويش را به چه مشغول مىدارد ؟ به ياد طاعت يا به ياد معصيت [
a
7 ] يا به ياد مولى عزّ و جلّ « 6 » يا به ياد دنيا . چه هر آفتى كه بنده را پديد آيد به ظاهر آغاز آن از باطن افتد . چون بنده آن را نشناسد و به مولى عزّ و جلّ ناندخسد به ظاهر اثر كند .
و همين خواجه - رحمة اللّه « 7 » عليه - چنين گفته است كه هرچه بر دل بنده بگذرد ، آن را از مولى تعالى بايد ديدن . اگر ياد طاعت گذرد استعانت بايد خواستن تا توفيق دهد تا بتوانى كردن و اگر ياد معصيت گذرد به مولى عزّ و جلّ « 8 » ببايد « 9 » اندخسيدن تا نگاه دارد .
و خواجه ابو القاسم حكيم سمرقندى « 10 » - رحمة اللّه « 11 » عليه - چنين گفته است كه خداىجو « 12 » را از چند چيز چاره نيست : پاس دل و شمار تن و سنجيدن خو . چون پاس دل بايد تا ياد بيگانه راه نيابد و بداند كه هرچه جز ياد مولى « 13 » است بيگانه است . هركه « 14 » باطن را نگاه دارد تا جز ياد مولى عزّ و جلّ « 15 » اندر دل وى جاى نگيرد ظاهر وى نگاه داشته شود تا روزگارى جز به كار پسنديدهء مولى تعالى « 16 » يا به « 17 » كسى كه پسنديدهء مولى عزّ و جلّ « 18 » بود صرف نشود . « 19 » و شمار تن ببايد تا هر كارى كه بخواهد [
b
7 ] كردن بينديشد كه مراست يا بر من است و سنجيدن خو « 20 » بايد كه خويش را با خوى « 21 » پسنديدگان سنجد . « 22 » آنچه موافق باشد شكر كند و آنچه مخالف يابد جهد كند تا
هامش
( 1 ) .T: اين است .
( 2 ) . مراد آن ، آن است .
( 3 ) . به شاعرى رحمة اللّه تعالى .
( 4 ) . كسى .
( 5 ) . بود .
( 6 ) . مولى تعالى .
( 7 ) . + تعالى .
( 8 ) . مولى تعالى .
( 9 ) . بايد .
( 10 ) . سمرقند .
( 11 ) . + تعالى .
( 12 ) . + تعالى جوى .
( 13 ) . + تعالى .
( 14 ) . چه هر .
( 15 ) . مولى تعالى .
( 16 ) . تا روزگار وى به كارى پسنديدهء مولى تعالى بود .
( 17 ) . با .
( 18 ) . مولى تعالى .
( 19 ) . شود .
( 20 ) . خوى .
( 21 ) . خوى خويش را با خوى .
( 22 ) . بسنجد .