كويند اسحاق موصلى اندر باغى * مى غنا كرد هزاردستان مىسرائيد از لذّت آن خاموش شد و سماع مىكرد تا از درخت در افتاد مرده و ازين جنس حكايتها شنيدهام امّا مراد بجز اينست و ايشان كويند همه راحات طبايع از تاليف و تركيب اصوات و الحان بود ابراهيم خواصّ رض كويد كى من وقتى بحىّ از احياء عرب فراز رسيدم و بدار ضيف اميرى از امراء حىّ نزول كردم سياهى ديدم مغلول و مسلسل بر در خيمه افكنده اندر آفتاب شفقتى بر دلم پديد آمد قصد كردم تا او را به شفاعت بخواهم از امير چون طعام پيش آوردند مر اكرام ضيف را امير بيامد تا با من موافقت كند چون وى قصد طعام كرد من ابا كردم و بر عرب هيچچيز سختر از ان نيايد كه كسى طعام ايشان نخورد مرا كفت اى جوانمرد چه چيز ترا از طعام من بازميدارد كفتم اميدى كه * بر كرم تو دارم كفت همه املاك من ترا تو طعام بخور كفتم مرا بملك تو حاجتى نيست اين غلام را در كار من كن كفت نخست از جرمش بپرس آنكاه بند از وى بركير كه ترا بر همه چيزها حكمست تا در ضيافت مائى كفتم * بكو تا جرمش چيست كفت بدانك اين غلاميست كى حادى است و صوتى خوش دارد من اين را بضياع خود فرستادم با اشترى چند تا * براى ما غلّه آرد وى برفت و دو بار شتر بر هر اشترى نهاد و اندر راه حدى * مىكرد و اشتران مىشتافتند تا به مدّتى قريب اينجا آمدند دوچندان بار كه من
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 521
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٥٢١