چرا كردى و آنچ نكردم هركز مرا نكفت كى فلان كار چرا نكردى پس جملهء درويشان بر دو قسمتاند يكى مقيمان و ديكر يك مسافران و مشايخ را رض سنّت آنست كى بايد تا مسافران مر مقيمان را بر خود فضل نهند از آنچ ايشان بر نصيب خود مىروند و مقيمان * بحقّ خدمت نشستهاند و اندر مسافران علامت طلبست و اندر مقيمان امارت يافت پس فضل باشد آن را كى يافت و فرونشست * و از طلب بياسود بر آنكس كى مىطلبد و مقيمان را بايد كه مسافران را بر خود فضل نهند از آنچ ايشان اصحاب علايقاند و مسافران از علايق * فرد كشتهاند و آنان اندر طلباند و اينان در وقفتاند و بايد تا پيران جوانان را بر خود فضل نهند كه ايشان * اندر دنيا قريبالعهدتراند و كناهشان كمترست و * بايد تا جوانان پيران را بر خود فضل نهند كه ايشان اندر عبادت سابقاند و اندر خدمت مقدّمتر و چون چنين باشد هر دو كروه به يكديكر نجات يابند و الّا هلاك كردند
فصل [ در اوصاف فاضله ]
و بدانك حقيقت آداب اجتماع خصال خير باشد و مأدبه را از ان مأدبه خوانند كه هرچه بر وى بيايد جمله باشد پس فالّذى اجتمع فيه خصال الخير فهو اديب و اندر مجارى عادت كسى را كه علم لغت داند و صرف و نحو او را اديب خوانند باز به نزديك اين طايفه الوقوف مع المستحسنات و معناه ان يعامل اللّه فى الادب سرّا و علانية و اذا كنت كذلك كنت اديبا و ان كنت اعجميّا و ان لم تكن كذلك تكون على ضدّه ادب