مكر دوستى من از دلت پاك شدست كفت لا و اللّه كه دوستى * زيادتست امّا من پيوسته آداب حضرت معبود خود نكاه داشتهام * آن روز كه با تو خلوت كردم معبود من بتى بود و وى * هركز نديدى فامّا به حكم آنك و را دو چشم * بىبصر بود چيزى بران پوشيدم تا تهمت بىادبى از من برخيزد اكنون من معبودى دارم كه بيناست بىمقلت و آلت و بهر صفت كى باشم مرا مىبيند نخواهم كه تارك الآداب باشم و چون رسول را صلعم بمعراج بردند از حفظ ادب بكونين ننكريست كما قال اللّه تعالى
ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى
اى ما زاغ البصر برؤية الدنيا و ما طغى برؤية العقبى و ديكر قسمت ادب با خود اندر معاملت و آنچنان باشد كه اندر همه احوال مروّت را مراعات كند با نفس خود تا آنچ اندر صحبت خلق و بحقّ بىادبى باشد اندر صحبت * با خود استعمال نكند و مثال اين آن بود كى جز راست نكويد و آنچ خود مىداند خلاف آن * بر زبان راندن روا ندارد كى اندر آن بىمروّتى باشد و ديكر آنك كم خورد تا به طهارتكاه كمتر * بايد شد و سديكر آنك اندر چيزى ننكرد از ان خود كى بجز او را نشايد نكريست كه از امير المؤمنين على كرّم اللّه وجهه مىآيد كه هركز عورت خود را نديده بود از وى پرسيدند كفت من شرم دارم از خويشتن كه در چيزى نكرم كه نظر باجناس آن حرام بود و ديكر قسمت ادب با خلق * اندر صحبت و مهمّترين آداب صحبت خلق است اندر سفر