تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 434

مساهمون:

ص٤٣٤
و كفت * يا محمّد اجلس جلسة العبيد بندهء چون بندكان نشين اندر حضرت خداوند تعالى و كويند حارث محاسبى چهل سال روز و شب پشت به ديوار باز ننهاد و جز به دو زانو ننشست از وى پرسيدند كه خود را رنجه چرا مىدارى كفت شرم دارم كى اندر مشاهدت حقّ جز بنده‌وار بنشينم و من كى على بن عثمان الجلّابى ام رض * مردى ديدم اندر نهايت ديار خراسان بدهى كى آن را كمند مىخوانند و معروف بود * آن مرد وى را اديب كمندى خواندندى فضلى تمام داشت اين مرد بيست سال بر پاى ايستاده بود جز بتشهّد نماز ننشستى از وى علّت آن پرسيدند كفت مرا هنوز درجت آن نيست كى اندر مشاهدت حقّ بنشينم و از ابو يزيد پرسيدند رح بم وجدت ما وجدت قال بحسن الصحبة مع اللّه عزّ و جلّ كفتندش * بچه يافتى آنچ يافتى كفت بدانك با حقّ تعالى صحبت نيكو كردم و باادب بودم و اندر خلا همچنان بودم كه اندر ملا و عالميان را بايد كه حفظ آداب اندر مشاهدت معبود خود از زليخا آموزند كه چون با يوسف خلوت كرد و از يوسف حاجت خود را اجابت خواست نخست روى بت خود به چيزى بپوشيد يوسف عم كفت آن چه مىكنى كفت روى معبود بپوشيدم تا وى مرا به بىحرمتى نه بيند كى آن شرط ادب نباشد و چون يوسف بيعقوب رسيد و خداوند تعالى وى را وصال وى كرامت كرد زليخا را جوان كردانيد و باسلام راه نمود و بزنى بيوسف داد يوسف قصد وى كرد زليخا از وى بكريخت كفت اى زليخا من آن دل رباى توم * از من چرا همىكريزى