چون محمّد بن الحسن و داود طائى * و ابو يوسف رحمهم اللّه بدين قول بازپسيناند و به حقيقت اين خلاف به عبارت بازمىكردد بدون معنى كنون من اين معنى را بيان كنم * بطريق اقتصار تا ترا معلوم كردد * تا بدين خلاف كس را * اندر ايمان مخالف الاصل نكوئى انشاءالله
فصل [ ايمان را اصل و فرعى است ]
بدانك اتّفاقست ميان اهل سنّت و جماعت و اهل تحقيق و معرفت كى ايمان را اصلى و فرعيست اصل آن تصديق بدل باشد و فرع آن مراعات امر و اندر عادت عربست كى فرع چيزى را بر وجه استعارت بنام اصل آن باز خوانند چنانك نور آفتاب را آفتاب خوانند به همه لغات و هم بدان معنى كروهى طاعت را ايمان خوانند كى بنده جز بدان ايمن نشود از عقوبت و تصديق مجرّد امن اقتضا نكند تا احكام فرمان بجاى نيارد پس هرك را طاعت * بيشتر بود امن وى از عقوبت زيادت بود چون آن علّت امن آمد به تصديق و قول مر آن را ايمان كفتند باز * اين كروه ديكر كفتند كى علّت امن * معرفتست نه طاعت اكرچه طاعت حاصل بود چون معرفت موجود نباشد سود ندارد و چون معرفت موجود باشد اكر طاعت نباشد آخر بنده نجات يابد هرچند كه حكمش اندر مشيّت بود كه خداوند عزّ و جلّ يا بفضل زلّتش در كذارد يا به شفاعت پيغمبر عم بخشد يا به مقدار جرمش * عذاب فرمايد آنكاه به بهشت فرستدش پس چون اصحاب معرفت باشند اكرچه مجرم بوند به حكم معرفت جاويد به دوزخ نمانند و اصحاب عمل به عمل مجرّد بىمعرفت به بهشت اندر