حاصل آيد امّا كشتن وى از شخص به شخص روا نباشد از آنچ چو يك شخص را دو حيات روا نباشد يك روح را دو شخص هم روا نباشد و اكر اخبار بدان ناطق نبودى و رسول اندر اخبار خود صادق نبودى معقول روح بجز حيات نبودى و آن صفتى بودى نه عينى و اكر كويند كه مراد ما بدين قول قديمى هميشه بودست كوئيم به خود قايمست يا به غير اكر كويند قديم قايم بنفس است كوئيم خداوند عالم است يا نه * خداوند عالمست اكر كويند كه * نه ويست اثبات قديمين باشد و اين معقول نيست كه قديم محدود نباشد كه وجود دو ذات يكى حدّ ديكرى باشد و اين محال بود و اكر كويند كه خداوند عالمست كوئيم پس وى قديمست و خلق محدث محال باشد كه محدث را با قديم امتزاج باشد و يا اتّحاد و حلول و يا محدث مكان قديم آيد و يا قديم حاصل باشد كى هرچه به چيزى پيوندد همچون وى بود و وصل و فصل جز بر محدثات روا نبود كه اجناس يكديكرند تعالى اللّه عن ذلك و اكر كويند به خود قايم نيست و قيام آن به غيرست از دو بيرون نبود يا صفتى باشد يا عرضى اكر عرضى كويد لا محاله اندر محلّى بايد كفت يا اندر لا محلّ اكر اندر محلّى كويد محلّ آن چون وى بود و اسم قدم از هر دو باطل شود و اكر اندر لا محلّ كويد محال باشد كه چون عرض كه به خود قايم نبود اندر لا محلّ معقول نباشد و اكر كويد صفتى است قديم چنانك حلوليان و تناسخيّه كويند و آن صفت را صفت حقّ خوانند محال باشد كه
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 338
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٣٣٨