اندر آنجا بخفتند چون پارهء از شب بكذشت سنكى از كوه * درآمد و * در آن غار سخت بكرفت ايشان متحيّر بماندند با يكديكر كفتند نرهاند ما را از * اين جاى هيچ چيزى جز آنك كردارهاء بىرياء خود را به حضرت خداى تعالى شفيع آريم يكى كفت مرا مادرى و پدرى بود و از مال دنيائى چيزى نداشتم بجز بزكى و شير او بديشان دادمى و من هر روز يك حزمه هيزم بياوردمى و بهاى آن اندر وجه طعام خود نهادمى و از ان ايشان شبى من بيكاهتر آمدم و تا آن بزك را بدوشيدم و طعام ايشان اندر شير آغشتم ايشان خفته بودند آن قدح اندر دست من بماند و من پاى ايستاده و چيزى نخورده انتظار بيدارى ايشان مىكردم تا صبح برآمد و ايشان بيدار شدند و طعام بخوردند من آنكاه بنشستم پس كفت اى بار خداى اكر من درين راست كويم ما را فريادرس پيغمبر كفت صلع كه آن سنك يكبار بجنبيد و شكافى پديدار آمد ديكرى كفت مرا دختر عمّى بود باجمال و پيوسته دلم به دو مشغول بودى و وى را به خود * مىخواندم اجابت نكردى تا وقتى بحيل صد و بيست دينار به دو فرستادم تا يك شب با من خلوت كند چون به نزديك من آمد ترسى اندر دلم پديدار آمد از خداى عزّ و جلّ دست * از وى بداشتم و آن زر * با وى بكذاشتم آنكاه
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 293
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٢٩٣