عثمان مغربى كويد رح الولىّ قد يكون مشهورا و لا يكون مفتونا ولى مشهور باشد اندر ميان خلق امّا مفتون نباشد ، و ديكرى كويد الولىّ قد يكون مستورا و لا يكون مشهورا ولى مستور باشد و مشهور نباشد اين كى احتراز كرد از شهركى ولى بدان بود كه اندر شهركى وى فتنه باشد پس بو عثمان كفت روا بود كه وى شهره بود امّا شهركى وى بىفتنه باشد از آنچ فتنه اندر كذب باشد چون ولى اندر ولايت خود صادق بود و بر كاذب اسم ولايت واقع نشود و اظهار كرامت بر دست وى محال باشد بايد تا فتنه از روزكار وى ساقط بود و اين دو قول بدان اختلاف بازكردد تا ولى خود را نشناسد * كى وليست كى اكر بشناسد مشهور بود و اكر نشناسد مفتون بود و الشرح لذلك طويل و اندر حكاياتست كى ابراهيم ادهم رح مردى را كفت خواهى تا تو وليى باشى از اولياء خداوند تعالى كفتا خواهم كفت لا ترغب فى شىء من الدنيا و الآخرة و فرّغ نفسك للّه و اقبل بوجهك عليه به دنيا و عقبى رغبت * مكن كى رغبت كردن به دنيا اعراض كردن بود از حقّ به چيزى فانى و رغبت كردن بعقبى اعراض بود به چيزى باقى چون اعراض به چيزى فانى بود فانى فنا شود اعراض نيست كردد و چون اعراض به چيزى باقى بود بر بقا فنا روا نباشد و بر اعراض * وى هم روا نباشد * فامّا خود را از كونين فارغ كردان قاصد براى محبّت حقّ تعالى دنيا و عقبى را در دل راه مده و روى دل بحقّ آر چون اين اوصاف اندر تو موجود كشت ولى باشى ، و از ابو يزيد
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 274
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٢٧٤