نشناسد از معرفت كلّ محجوب باشد و مراد ازين جمله اينجا معرفت انسانيّت است و اختلاف مردمان اندر آن از اهل قبله كروهى كويند انسان جز روح نيست اين جسد جوشن و هيكل آنست و موضع و مساوى كاه * و به نيت آن تا از خلل طبايع محفوظ باشد و حسّ و عقل صفت آن و اين باطلست از آنچ جان چون ازين به نيت جدا * شود و را مى انسان خوانند و اين نام از ان شخص مرده مىبرنخيزد چون جان با وى بود مردمى بود زنده چون بمرد انسانى باشد مرده و ديكر آنك جان * نيز در قالب ستوران موجودست و ايشان را انسان مىنخوانند اكر علّت انسانيّت هم روح بودى بايستى كى هر جائى كه جان بودى حكم انسانيّت موجود بودى پس دليل ثابت شد بر بطلان قول ايشان و كروهى ديكر كفتند كى اين اسم * واقعست بر روح و جسد به يك جاى و چون يكى از ديكرى مفارق شود اين اسم ساقط كردد چنانك بر اسبى چون دو رنك مجتمع كردد يكى سياه و ديكر سپيد آن را ابلق خوانند و چون * آن دو رنك از يكديكر جدا كردد * يكى سفيد بود و يكى سياه و اين نيز باطلست لقوله تعالى
هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً
و مر خاك آدم را بىجان انسان خواند و هنوز جان بقالب * نپيوسته بود و كروهى ديكر كويند انسان جزويست نامتجزّى و محلّ آن دلست كى قاعدهء همه اوصاف آدمى آنست و اين هم محالست كى اكر