و بو حفص آن ارادت اندر من ديد و از خداوند تعالى بتضرّع مىخواستم تا صحبت بو حفص بر من ميسّر كرداند بى از انك شاه آزرده كردد تا آن روز كى شاه قصد بازكشتن كرد و من بر موافقت وى پاى جامه * در پاى كردم و دل جمله به نزديك بو حفص * تا وى رض به حكم انبساط * با شاه كفت صحبت اين كودك را اينجاى بكذار كه مرا با وى خوشست شاه روى سوى من كرد و كفت اجب الشيخ وى برفت من آنجا بماندم تا ديدم آنچ ديدم از عجايب اندر صحبت وى رض و وى را مقام شفقت بود خداى عزّ و جلّ مر بو عثمان را بسه پير از سه مقام بكذاشت و اين هر سه اشارت كى بديشان كرد خود * در وى مقام رجا بصحبت يحيى و مقام غيرت بصحبت شاه و مقام شفقت بصحبت بو حفص و روا باشد كه مريد به پنج يا به شش يا بيشتر ازين صحبت به منزل رسد و هر پيرى و صحبتى وى را سبب كشف مقامى كردد امّا نيكوتر آن بود كى پيران را بمقام خود آلوده نكرداند و نهايت ايشان را اندر آن مقام نشانه نكند و كويد كه نصيب من از صحبت ايشان اين بود امّا ايشان فوق اين بودند مرا ازيشان بهره بيش ازين نبود و اين بادب نزديكتر بود از آنچ بالغان راه حقّ را با مقام و احوال هيچ كار نباشد و سبب اظهار تصوّف در نشابور و خراسان وى بود با جنيد و رويم و يوسف بن حسين و محمد بن الفضل البلخى رح صحبت كرده بود و هيچكس از مشايخ از دل پيران خود آن بهره نيافته بود كه وى و اهل نشابور وى را منبر نهادند تا به زبان تصوّف مر ايشان را سخن كفت وى را كتب عاليست و روايات متين
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 168
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص١٦٨