و بر راست و چب وى مشايخ ديدم ايستاده پيرى را ديدم نيكوروى و بر سر موى سفيد كذاشته و خدّ بر خدّ پيغمبر نهاده و اندر برابر وى نوفل را ديدم ايستاده چون مرا بديد بسوى من آمد و سلام كفت وى را كفتم مرا آب ده كفت تا از پيغمبر عم دستورى خواهم پيغمبر عم به انكشت اشارت كرد تا مرا آب داد * من از ان آب بخوردم و مر اصحاب خود را بدادم كى از ان جام هيچ كم * نكشته بود كفتم يا نوفل بر راست پيغمبر آن پير كيست كفت ابراهيم خليل الرحمن و ديكر ابو بكر الصدّيق همچنين مىپرسيدم و بر انكشت * مىكرفت تا از هفده كس بپرسيدم رضوان اللّه عليهم اجمعين چون بيدار شدم هفده عدد بر * انكشت كرفته داشتم و يحيى بن معاذ الرازى رض كويد پيغمبر را عم بخواب ديدم كفتمش اين اطلبك قال عند علم ابى حنيفة كفت مرا به نزد علم ابى حنيفه جوى رض و وى را اندر ورع طرف بسيارست و مناقب مشهور بيش از انك اين كتاب حمل آن كند ، و من كى على بن عثمان الجلّابىام وفّقنى اللّه بشام بودم بر سر خاك بلال مؤذّن رسول عم خفته خود را به مكّه ديدم اندر خواب كى پيغمبر صلعم از باب بنى شيبه اندر آمدى و پيرى را اندر كنار كرفته چنانك اطفال را كيرند به شفقت من پيش دويدم و بر * دست و پايش بوسه دادم و اندر تعجّب آن بودم تا آن كيست * و آن حالت چيست وى به حكم اعجاز بر باطن و انديشهء من مشرف شد مرا كفت اين امام تو و اهل ديار تست و مرا بدان خواب اميدى بزركست * با اهل شهر خود و درست كشت ازين خواب كى
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 116
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص١١٦