تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 2281

مساهمون:

ص٢٢٨١
جواد آن بود كه عطا دهد و منت ننهد . 259

چ

چون آخر زمان گردد پيشرو و مهتر قوم حقير و ناكس‌ترين ايشان باشد . ( حديث ) . 1732 چون مؤمنان را به دوزخ برند و عذاب كنند ، فرمان آيد كه از دوزخ آريد مران كس را كه اندر دل وى هم سنگ دينارى ايمان است . ( حديث ) . 531

ح

حاضران غرقه‌اند در بلايى كه غايبان از آن بلا ترسان‌اند . 1140 حرمت داشتن است در طلب وصل و وفا به جاى آوردن با وجود وصل . 224 حقيقت بىشريعت راست نباشد و شريعت بىحقيقت درست نيايد . 222 حقيقت جز تعرى و تبرى نيست . 983 حقيقت رجا مشغول بودن به طاعت است ، و حقيقت خوف ترك معصيت است . 42 حكايت حاكيان غايب را حاضر نگرداند . 1139 حكم عداوت هنر ناديدن است و حكم محبت عيب ناديدن است . 998

خ

خبر يافتن نشان آرام است و آرام در محبت محال است . 1511 خدمت عدو خيانت است ، و تقصير دوست خدمت . 685 خدمت كردن به طمع و خوف ، خويشتن پرستيدن است نه حق پرستيدن . 53 خوار داشتن خدمت خوار داشتن مخدوم است . 214 خوف عام از عقوبت است ، و خوف بزرگان از قطعيت . 232 خويشتن ديدن در معصيت بهتر از خويشتن ديدن در طاعت . 1655

د

در وطن غريب بودن كار مردان است . 214 دشمن‌ترين دشمنان فرزند آدم را نفس است . 46 دل چون از محبت پر گردد غير دوست را در دل راه نماند . 1388 دل ديدار را است و زبان عبارت را . 1338 دلى كه دنيا را دوست دارد ، آن دل مرده باشد . 144 دليل محبت شتافتن است در طاعت ، و دليل خوف گريختن است از معصيت . 1305 دنيا جوى از عقبى محجوب باشد ، و عقبى جوى از مولى محجوب باشد . 1625 دو پلهء ترازو ازل و ابد است و زبانه وقت است و عمود وى عمر است . 530 دوست داشتن چيزى را كه دوست آن را دشمن دارد محال است . 67