خداى كه مىداند دانش را كجا بگذارد .
ص 156 ، س 17 ، الا ندعوا لك . . .
آيا براى تو پزشك نخوانيم ؟ گفت : پزشك مرا بيمار كرد . گفتند :
آيا از او نمىخواهى كه ترا درمان كند ؟ گفت : كردم و او پاسخ داد :
همانا من كنندهء آن چيزى هستم كه خود مىخواهم .
ص 157 ، س 22 : و يقول تقتلنى . . .
مىگفت : مرا از گرسنگى مىكشى ، از جهان بازمىدارى ، چنين و چنان مىكنى .
ص 157 ، س 27 : يا كلب ارفع . . .
اى سگ ، اين پليدى را از پيش من بردار ، تو كيستى كه ميان من و خدا داخل شوى ؟
ص 158 ، س 1 : اذا كنت لا ارى . . .
اگر در دو جهان جز او نمىبينم ، كه را سپاس گويم و به كه شكايت برم !
ص 158 ، س 14 : بسم الله الرحمن . . .
به نام خداى بخشندهء مهربان ، من خدايم و خدايى جز من نيست .
كسى كه به قضاى من خرسند نگردد و بر بلاى من شكيبايى نيارد و بر نعمتهاى من سپاس نگزارد ، بايد پروردگارى جز من بجويد .
ص 158 ، س 17 : إِنِّي أَنَا اللَّهُ . . .
من خدايم ، جز من خدايى نيست .
ص 161 ، س 13 : من سكن الى . . .
هركس به جز حق به چيزى آرام گيرد ، بلايش در همان باشد .
ص 162 ، س 15 : تفكر ساعة . . .
انديشيدن يك ساعت بهتر از عبادت يك سال است .
ص 162 ، س 29 : صديقك من نهاك . . . نهاك . . .
دوست تو آن است كه ترا بازدارد نه آنكه گمراهت سازد .
ص 163 ، س 26 : فعل ما لا . . .
كارى است كه كنندهء آن دانسته نيست .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1850
مساهمون: محمد روشن
ص١٨٥٠