ص 1734 ، س 15 : الناس اجناس . . .
مردم گروههايى همچون گروهان پرندگان باشند . كبوتر با كبوتر و باز با باز .
ص 1734 ، س 19 : هؤلاء قوم . . .
اينان گروهى هستند كه همنشين اينان بيچاره نمىشود .
ص 1734 ، س 21 : من كثر . . .
كسى كه سياهى لشگر گروهى شود ، از ايشان باشد .
ص 1734 ، س 29 : يا أَيُّهَا الَّذِينَ . . .
اى مؤمنان ، به خود بينديشيد . اگر هدايت شديد گمراهى ديگران براى شما زيان ندارد .
ص 1735 ، س 2 : فالزم بيتك .
خانهء خود را به پا !
ص 1735 ، س 2 : من تمسك . . .
كسى كه به سنت من پايبندى جويد ، پاداش هفتاد شهيد دارد . . . يا هفتاد بدرى را .
ص 1735 ، س 11 :
وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى . . .
اندرزگو ، كه اندرز مؤمنان سودمند است .
ص 1735 ، س 12 :
فَذَكِّرْ إِنَّما . . .
اندرزگوى ، كار تو اندرزگويى است .
ص 1735 ، س 19 : قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ . . .
بگو ، مزدى نخواهم .
ص 1735 ، س 24 : استاذن ابو عثمان . . .
ابو عثمان سعيد بن اسماعيل رازى از ابو حفص حداد كه استاد او بود اجازت خواست تا براى مردم اندرز گويد . ابو حفص گفت : چرا چنين خواهى كرد ؟ ابو عثمان گفت : دل من برايشان مىسوزد . مىخواهم پندشان دهم . گفت : چقدر دلت مىسوزد . گفت : اگر بدانم كه خداوند مرا به جاى همهء مؤمنان بسوزاند و ايشان را به بهشت ببرد ، از ته دل خشنودم .
پس به دو اجازت اندرزگويى داد . روزى كه ابو حفص به آن مجلس آمده بود ، سائلى بايستاد و چيزى خواست . ابو عثمان پوشاكى از خود -