ص 1727 ، س 14 : ان الله لا يقبض . . .
خداوند علم را مستقيم از مردم نمىگيرد ، بل با بردن دانشمندان ، دانش را برمىاندازد و چون عالم نماند مردم جاهلان را به رهبرى بر مىگزينند ، و ايشان آنان را گمراه كنند .
ص 1728 ، س 10 : علم لا ينفع . . .
دانشى كه به صاحبش سود نرساند ، به ديگران چه سود رساند ؟
ص 1730 ، س 21 : مَنْ يُطِعِ . . .
هركس از رسول خدا پيروى كند ، پيرو خدا باشد .
ص 1730 ، س 24 : و قال الجنيد . . .
جنيد به شبلى گفت : ما اين دانش را زير و رو نموديم و در سردابهها پنهان كرديم ؛ تو آمدى و همه را پيش مردم آشكارا ساختى .
شبلى گفت : من مىگويم و خود مىشنوم . مگر در دو جهان كسى جز من هست ؟ !
جنيد گفت : خدايت خير مدهاد !
ص 1731 ، س 9 :
أَرِنِي أَنْظُرْ . . .
بگذار ترا ببينم .
ص 1731 ، س 11 : حى ربك .
به پروردگارت درود فرست .
ص 1732 ، س 10 : فان كنت فى . . .
اگر دانش دارى ، آن را بگو ، و اگرنه فرود آى . جنيد فرود آمد و يك ماه سخن نگفت .
ص 1732 ، س 27 : السلام عليك . . .
درود بر تو اى ابو القاسم . . . بر تو درود اى فرمانرواى دلها !
ص 1733 ، س 7 : وَ نَصَحْتُ لَكُمْ . . .
جنيد - اهل صحو ، يعنى ميانهرو و كسى كه به ميل عامه سخن گويد . -
نورى - اهل سكر ، يعنى يك روى و صريح و شطاح است . -
نورى : من اندرز مىدهم و شما اندرزگران را دوست نداريد .
جنيد : فريب من كدام است و اندرز تو چيست ؟
نورى : فريب تو آن است كه ميان خدا و خلق مداخله مىنمايى .
نيك خواهى من آن است كه : مردم را به خدا واگذاشتم .