ص 1619 ، س 27 : كما جاء فى . . .
در حديث آمده است كه هنگامى كه بنده را در لحد نهند ، ملك از وى مىپرسد : در اين مرد ( پيامبر ) چه گويى ؟ اگر او در پاسخ گويد :
شنيدم مردم سخنانى دربارهء او مىگفتند ، من نيز گفتم . پس چنين كسى شكاك است نه مؤمن .
ص 1620 ، س 6 : او يكون . . .
يا آنكه به زبان خستوان شود و در دل انكار دارد مانند منافق كه به زبان اقرار و به دل تكذيب كند و خلاف آن دارد .
ص 1620 ، س 11 : و لكنه لم . . .
ولى او به زبان اقرار نمود و به دل نيز تكذيب نكرد و خلاف آن پنهان نداشت .
ص 1620 ، س 14 : و لكن لم . . .
ولى درستى آنچه را خستوان بوده است نه ديده و نه آموخته است .
ص 1621 ، س 8 : إِنَّا وَجَدْنا . . .
ما پدران خود را بر دينى يافتيم ، و به راه ايشان رفتهايم .
ص 1621 ، س 22 : فقد سبق . . .
كسى را كه خداوند شقاوت براى او نوشته است ، شبهتى راه بر او گيرد يا در دل و يا در بيرون ، پس او را گرفتار كرده به راه نادرستى برد .
آن كسى را كه خدا سرنوشتش را نيك نوشت هيچگاه در شبهت نيفتد .
ص 1622 ، س 4 :
وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ . . .
و نشانههايى است و با ستاره راهيابى كنند .
ص 1623 ، س 2 : اذ لا يجوزان . . .
زيرا آن چيز كه بر خلاف حق باشد نمىتواند دليل حقانيت داشته باشد .
ص 1626 ، س 5 : العارية . . .
چيز عاريتى بازگشتنى است .
ص 1626 ، س 16 : اما اليك . . .
به تو نيازى نيست .