تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1963

مساهمون:

ص١٩٦٣
مىشود و از شنيدن سخن غير كر مىگردد ، زيرا مشغول به گفت‌وگو با حبيب است . ص 816 ، س 25 : سلمت نفسى . . . خود را به تو سپردم و كار خود را به تو واگذاشتم . ص 816 ، س 28 : اكلانى كلاءة . . . زخم خوردن وليد مرا زخمى كرد . ص 817 ، س 27 ، استراح من . . . آسوده است آنكه خرد ندارد . ص 818 ، س 28 : ينوب عن . . . نمايندهء همه چيز است و هيچ چيزى نمايندهء او نيست . ص 819 ، س 8 : من قام له . . . آنكه در دل او چيزى به جز يا رب گنجد ، دوستدار و شيدا نيست . ص 819 ، س 1 : فى الله او . . . خدا جانشين هر چيز از دست رفته است و هر چيز گم‌شده . ص 819 ، س 13 : فصار حاضرا . . . پس حاضر غايب گشت ؛ حاضر به ذاتش و غايب به معانيش . . . ص 819 ، س 29 : ايا غائبا . . . اى غايبى كه در دل حاضرى ، درود بر غايب حاضر . ص 820 ، س 10 : لا له مع . . . نه او را با جز خدا آرام است و نه براى او با جز خدا آرام است و نه براى او با جز خدا آسايش . ص 820 ، س 12 : فلا يكون له . . . پس او را در هر دو جهان با چيزى آسايش نيست و نه با چيزى آرام و نه با چيزى انس و الفتى . ص 820 ، س 17 : فيكون له . . . پس او را زندگيى بىزندگى است و آرامى بىآرام و آسايشى بىآسايش .