مىشود و از شنيدن سخن غير كر مىگردد ، زيرا مشغول به گفتوگو با حبيب است .
ص 816 ، س 25 : سلمت نفسى . . .
خود را به تو سپردم و كار خود را به تو واگذاشتم .
ص 816 ، س 28 : اكلانى كلاءة . . .
زخم خوردن وليد مرا زخمى كرد .
ص 817 ، س 27 ، استراح من . . .
آسوده است آنكه خرد ندارد .
ص 818 ، س 28 : ينوب عن . . .
نمايندهء همه چيز است و هيچ چيزى نمايندهء او نيست .
ص 819 ، س 8 : من قام له . . .
آنكه در دل او چيزى به جز يا رب گنجد ، دوستدار و شيدا نيست .
ص 819 ، س 1 : فى الله او . . .
خدا جانشين هر چيز از دست رفته است و هر چيز گمشده .
ص 819 ، س 13 : فصار حاضرا . . .
پس حاضر غايب گشت ؛ حاضر به ذاتش و غايب به معانيش . . .
ص 819 ، س 29 : ايا غائبا . . .
اى غايبى كه در دل حاضرى ، درود بر غايب حاضر .
ص 820 ، س 10 : لا له مع . . .
نه او را با جز خدا آرام است و نه براى او با جز خدا آرام است و نه براى او با جز خدا آسايش .
ص 820 ، س 12 : فلا يكون له . . .
پس او را در هر دو جهان با چيزى آسايش نيست و نه با چيزى آرام و نه با چيزى انس و الفتى .
ص 820 ، س 17 : فيكون له . . .
پس او را زندگيى بىزندگى است و آرامى بىآرام و آسايشى بىآسايش .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1963
مساهمون: محمد روشن
ص١٩٦٣