ص 765 ، س 4 : قد تحيرت . . .
سرگردان شدم دربارهء تو ، دستم را بگير ، اى راهنماى هركه دربارهء تو سرگردان گردد .
ص 765 ، س 11 : فصار قربه . . .
پس نزديكى او دورى شد و حضورش غيبت شد و هستىاش نيستى شد و بقاى وى فنا شد و دانش او نادانى شد و شناخت او سرگردانى .
ص 766 ، س 15 :
أَ وَ مَنْ كانَ . . .
آيا كسى كه مرده بود پس زندهاش كرديم ، يعنى كسى كه از استدلال ما مرده بود ، پس با ديدار خود زندهاش كرديم .
ص 766 ، س 25 : البعد فى . . .
دورى در عشق نزديكى است و غيبت حضور است . و هركه در هستى ، چيزى او را از محبوب محجوب سازد ، عاشق نيست .
ص 767 ، س 12 : كنا نترا بالله . . .
ما خدا را در آنجا مىديديم .
ص 767 ، س 16 : لى مع الله وقت . . .
مرا با خدا وقتى است كه هيچ پيامبر فرستاده و فرشتهء مقرب را بدان راهى نيست .
ص 767 ، س 19 : من شاهد . . .
هركه حق اكبر را مشاهده كند ، به كونين التفات ننمايد .
ص 767 ، س 22 : ما راجع من . . .
آن كس كه بازگشت از راه بازگشت ، و اما آنكس كه برسيد بازگشتى ندارد . ( آن را كه خبر شد خبرى باز نيامد . )
ص 767 ، س 26 : من نظر الى . . .
كسى كه در حال مشاهدهء حق به چيزى سواى حق بنگرد ، چنان است كه بت مىپرستد .
ص 769 ، س 5 : لو بدأ للكون . . .
اگر از هستى براى او ذرهاى پديد آيد ، هستى نماند جز اينكه او در آن باشد .