ص 781 ، س 10 : انت كما . . .
تو چنانى كه خودت خود را ستودى .
ص 781 ، س 20 : و دلنا على . . .
خودش را با خود به ما شناساند .
ص 781 ، س 27 : قالُوا أَ وَ لَمْ . . .
گفتند آيا پيامبران شما با نشانههاى روشن به سوى شما نمىآمدند ؟
گفتند : آرى !
ص 782 ، س 14 : وَ نَحْنُ أَقْرَبُ . . .
ما از رگ جان به او نزديكتريم .
ص 782 ، س 17 :
وَ إِذا سَأَلَكَ . . .
چون بندگان من ترا از من پرسند ، من نزديكام .
ص 782 ، س 22 : قال كنت واقفا . . .
گفت ايستاده بودم به عرفه ، پس نزديكى خدا مرا از پرسيدن و خواهش از او بازداشت . چون وقت تنگ شد خواستم چيزى بخواهم ؛ ندا آمد آيا پس از يافتن ما ، از ديگران خواهش مىكنى ؟
ص 783 ، س 8 :
أَنْبِئُونِي . . .
ما را از نامهاى اينان آگاه سازيد .
ص 783 ، س 9 :
سُبْحانَكَ لا عِلْمَ . . .
تو پاكى ، ما را دانشى نيست جز آنچه تو به ما آموختى .
ص 783 ، س 13 :
وَ عَلَّمَ آدَمَ . . .
همهء نامها را به آدم آموخت .
ص 783 ، س 14 : يا آدَمُ . . .
اى آدم ، اينان را از نامهاشان آگاه كن .
ص 783 ، س 20 :
ما كُنْتَ تَدْرِي . . .
تو نمىدانستى كتاب و ايمان چيست ولى ما آن را پرتوى ساختيم يعنى به واسطهء ما كتاب ما را شناختى ، و به دست ما راه يافتى به سوى ما ؛ و اگر ما نكرده بوديم ، تو از بنياد نمىبودى و نمىدانستى كتاب چيست و ايمان چيست !