فصرت حرا مملكا ملكا * مدرعا بالقنوع لباسا » [ 244 الف ]
بيت اول چنين مىگويد كه برگردم بر اهل اين زمانه نخواهم سر سوى هيچكس برداشتن ، يعنى اين خلقانى لباس من نه از بهر فقر و نياز است ، لكن مرا به كس نياز نيست و صحبت كس به كار نيست .
اين لباس به آن مىدارم كه تا كس با من نياميزد . و اين بيت كه مىگويد مرادش مذموم نيست ، لكن مرادش بىنيازى نمودن است ، از بهر آنكه تواضع بر اندازهء نياز باشد ، و چون به كسى نياز نباشد به تواضع كردن حاجت نيايد .
باز در بيت ديگر علت پديد مىكند حال خويش را . مىگويد اين از بهر آن است كه من جوانمردىام كه خدا مرا زيركى داده است خويشتن را مىشناسم و مىدانم كه مرا صحبت با كيست . و دانم كه از صحبت او به صحبت خلق رفتن محال است . و نيز چون مردمان را مىشناسم كه ايشان را نه وفا است و نه شفقت و نه جوانمردى و نه نصيحت ، دانم كه بر ايشان اعتماد كردن محال است . و هركس كه خويشتن را بشناسند خير دنيا و عقبى او را تمام گردد . اما خير دنيا به آن معنى تمام گردد كه هركه را بيند يا كمتر از خويش بيند يا برتر از خويشتن ، و با برتر از خويشتن منازعت روا ندارد ، و با كمتر از خويشتن خويشتن را برابر كردن روا ندارد . همه منازعت و خصومت با خلق منقطع گردد و خير دنيا او را مجموع گردد . اما خير عقبى او را به آن معنى تمام گردد كه چون بداند كه او بنده است و بنده را اختيار نرسد ، تسليم پيش برد و بر حق هيچ اعتراض نكند ؛ و خير دنيا و عقبى بر او تمام گردد . اين است معنى خبر پيغمبر عليه السلام كه مىگويد : رحم الله امرأ عرف نفسه . و نيز از عمر خطاب رضى الله عنه آوردهاند موقوف و مرفوع كه : من عرف نفسه فقد عرف ربه .
باز بيت سيم چنين مىگويد كه چون خويشتن را بشناختم و مردمان را بشناختم آزاد گشتم و ملك گشتم و مملك گشتم ؛ و جامهء قناعت خويشتن را لباس گردانيدم . يعنى چون خلق را بشناختم و