تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1744

مساهمون:

ص١٧٤٤
اكنون بيان مىكند پرهيز كردن حارث محاسبى را رحمه الله كه او سنى و جماعتى بود و پدرش قدرى بود . چون پدرش بمرد زيادت از سى هزار دينار از او بازماند به ميراث . برنگرفت و گفت او قدرى بود و به نزديك من قدرى كافر است و من سنى و موحد و مسلمان‌ام ؛ و پيغامبر عليه السلام گفته است : لا يتوارث اهل ملتين شتى . و سلطان را بفرمود تا آن مال برداشت . او را گفتند اگر ترا نمىبايست چرا به ياران خويش ندادى . جواب داد كه : لا اطعمهم ما لا آكل . چيزى كه خود نخورم ايشان را چگونه خورانم ؟ ! توقى و شفقت بر ياران خويش چنين بود . « و قال ابو عثمان كنا فى دار أبى بكر بن أبى حنيفة مع أبى حفص [ 235 الف ] فجرى ذكر صديق غائب عنا فقال أبو حفص لو كان كاغذ عندنا كتبنا اليه قلت هاهنا كاغذ و قد كان ابو بكر خرج الى السوق فقال ابو حفص رحمه الله لعل أبو بكر قد مات و لم نعلم و صار الكاغذ للورثة فترك الكتاب » . ابو عثمان گفت با ابو حفص به خانهء ابو بكر ابو حنيفه بوديم به مهمان . دوستى را ياد كرديم و گفتيم كاشكى با ما بودى . ابو حفص گفت اگر كاغذ بودى رقعه نبشتمانى و او را بخواندمانى . گفتيم اينجا كاغذ هست . گفت باشد كه خداوند خانه چون به بازار رفت آنجا مرده باشد ، و اين كاغذ از آن وارث باشد ، و نشايد ما را چيزى بر آن نبشتن . و تواند بود كه او را از خداوند خانه دستورى بود به برداشتن كاغذ ، لكن چون او را در مرگ او شبهت افتاد توقى كرد . و تواند بود كه بر دل خداوند خانه ثقت داشت و بر دل وارث او اعتماد نداشت . ترسيد كه نبايد كه آن كاغذ وارث را گشته باشد و تناول آن بر او حرام باشد . و اين اصلى است اين طايفه را كه چون از دل دوست خويش آگاه گشته باشند به مال او انبساط كنند ، و چون آگاه نگشته باشند بىدستورى او انبساط نكنند . « و قال ابو عثمان كنت عند ابى حفص و بين يديه زبيب فاخذت زبيبة واحدة و وضعتها فى فمى فاخذ بحلقى و قال يا خائن تأكل زبيبى فقلت لثقتى بزهادتك فى الدنيا و علمى بايثارك اخذت الزبيبة