تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1707

مساهمون:

ص١٧٠٧
وطن گشت . اينك مراد را صفت اين باشد . و جمله سخن آن است كه مريد را و مراد را هيچ ارادت نباشد ، و مريد تا همه ارادتها از خويشتن ساقط نكند ارادت او به حق درست نگردد . و مراد چون به حق رسيد همه ارادتها از او ساقط گردد . پس در جمله هركه را حق بايد جز حق او را به كار نيايد . و هركه را حق بايد حق خود او را به هيچ‌كس باز نگذارد . پس بر اين معنى چهار بيت ياد كرد از ابو عبد الله البرقى و گفت : « انشدونا لابى عبد الله البرقى الفقيه لنفسه رضى الله عنه :
مريد صفا منه سر الفؤاد * فهام به السر فى كل واد »
گفت : مريدى كه صافى گشت از او سر دل او ، و آن سر او را سرگشته و سرگردان كند در هر وادى . يعنى سر او چون از دوست صافى گشت جز دوست در سر او هيچ‌چيز نماند تا با كس او را انس نماند . از آرزوى دوست به هر وادى مىدود تا مگر اثر دوست يابد تا بيارامد . باز گفت :
« ففى اى واد سعى لم يجد * له ملجأ غير مولى العباد »
مىگويد : در هر وادى كه مىگردد و مىدود خويشتن را پناهگاه نمىيابد جز خداوند بندگان يعنى او را خداوند به كار است و با كس اثر خداوند نيابد تا آرام گيرد در تك و پوى مانده است . باز گفت :
« صفا بالوفاء و فى بالصفا * و نور الصفا فى سراج الفؤاد »
به وفا صافى گشت ، يعنى وفا بياورد صافى بىجفا و وفا صفا به جاى آورد . يعنى صفا را تيره نگردانيد به جفا يا به آميختن جز با دوست . و نور دوستى چراغ دل است و دوستى را به آن معنى صفا خوانند كه چون دوستى مؤكد گردد دل از غير دوست صافى گردد . و اين را چراغ دل دوستى به آن خواند كه چون محبت در دل قرار گيرد دل همه دوست بيند ، آلت گردد دوستى ديدن دوست را ؛ چون چراغ كه آلت گردد ديدن اشخاص را . باز گفت :
« اراد و ما كان حتى أريد * فطوبى له من مريد مراد »
او دوست خويش را خواست و نتوانست خواستن تا او را