ما را در حقى فضل و رحمت خود پنهان تواند كردن . چون اين معانى ايشان را كشف گشت دست و پاى بريدن فرعون و بر درخت كردن ايشان را خوش گشت . كشف از پيش بود و بلا از پس . لكن كشيدن بلا در جنب كشف آسان گشت . و نيز قصهء عمر خطاب رضى الله عنه دليل آورد و گفت :
« و كما فعل عمر بن الخطاب أقبل يريد قتل رسول الله صلى الله عليه فاسره الحق فى سبيله » . و اين نيز چنان است كه با عمر كرد كه بيامد تا پيغمبر را بكشد . حق او را در راه اسير كرد كه به خانه خواهر درآمد و سورهء طه مىخواندند . مصحف بخواست و برخواند كه : طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى . اين لطف حق با بندهء خود [ 223 ب ] بديد كه مىگويد پاى بر زمين نه و بياساى كه ما را رنج تو نمىبايد . عجب آمدش . با خود گفت : من چيزى را مىپرستم كه از حال من خبر ندارد . خداوند چنين بايد كه از حال بندگان خبر دارد ، و نيز معبود من از من عذر نخواهد و مرا ننوازد . خداوند چنين بايد كه بنده را بنوازد و عذر نمايد . و نيز هرچند كه من معبود خويش را خدمت كنم مرا نگويد بس كه رنجه گشتى . معبود چنين مىبايد كه با بندهء خود چنين لطف كند . به اين معانى او را كشف افتاد . ناگاه به حق رسيد اجتهاد و رياضت پيش نارفته ؛ و القصة بطولها . [ آنگاه ] از پس كشف رياضت و اجتهاد او به جايگاهى رسيد كه به بيان آن حاجت نيايد . و نيز در قصهء ابراهيم ادهم رحمة الله عليه حجت آورد و گفت :
« و كقصة ابراهيم بن ادهم خرج يطلب الصيد [ متلهيا ] فنودى ما لهذا خلقت و لا بهذا أمرت مرتين و نودى فى الثالثة من قربوس سرجه فقال و الله ما عصيت الله بعد يومى هذا ما عصمنى ربى » . و اين نيز چون قصهء ابراهيم بن ادهم است كه به صيد بيرون شد تا لهو و بازى كند . هيچ مقدمهء رياضت نداشت . ندايى شنيد كه ترا نه از بهر اين آفريدهاند و نه به اين فرمودهاند . و سيم بار از پيش كوههء زين آواز آمد و گفت : و الله كه در خدا عاصى نگردم پس از امروز تا خدا مرا معصوم دارد .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1705
مساهمون: محمد روشن
ص١٧٠٥