نباشد ، رضاى ازلى ؛ بنده از او راضى نباشد ، رضاى وقتى . و نيز بدانند كه هم به آن مقدار كه بنده را به قضاى او رضا باشد او را به افعال بنده رضا باشد ، چنان كه خداى تعالى گفت :
« ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا »
.
ايشان را بازآوردم تا بازآمدند . باز آوردن خويش بر بازآمدن ايشان مقدم كرد تا بدانند هنر بازآمدن بندگان نبود ، فضل باز آوردن [ 222 الف ] او بود . باز گفت :
« فكانت ارادته لهم سبب ارادتهم له اذ علة كل شىء صنعه و لا علة لصنعه » . تا سبب ارادت ايشان حق را ارادت حق بود ايشان را از بهر آنكه علت همه چيزها صنع او است و صنع او را علت نيست .
باز مىنمايد كه خدايى سبب و علت بندگى است ؛ نه بندگى سبب و علت خدايى .
و اين از بهر آن است كه ارادت بندگان صفت بندگان است ، و ارادت حق صفت حق است . و بنده محدث است و صفات او محدث است ، و حق قديم است و صفات او قديم . و بر محدث تغير روا باشد و بر قديم تغير روا نباشد . پس روا باشد كه قديم سبب گردد محدث را ، كه حدوث خود تغير است از عدم به وجود آمدن . و چون اصلش تغير بود بر او تغير روا بود . باز روا نباشد كه محدث قديم را متغير گرداند كه بر قديم تغير روا نيست . و از اين معنى گفت كه ارادت حق سابق بايد بنده را تا باز بنده مريد حق آيد . باز گفت :
« و من أراده الحق فمحال أن لا يريده العبد » . درست گشت كه مريد مراد است و مراد مريد . و درست گشت كه ارادت حق بنده را مقدم است بر ارادت بنده حق را . اكنون چون حق خواست كه بنده او را خواهد ، محال باشد كه بنده او را نخواهد . از بهر آنكه روا نباشد كه بر خلاف ارادت حق چيزى پديد آيد ، از بهر آنكه هرگاه كه بر خلاف ارادت او چيزى پديد آيد مقهور و مجبور باشد . و بر حق سبحانه قهر و جبر روا نباشد . باز گفت :
« فجعل المريد مرادا و المراد مريدا غير أن المريد هو الذى سبق اجتهاده كشوفه و المراد هو الذى سبق كشوفه اجتهاده » . چون مريد را مراد گردانند و مراد را مريد فرق مىكند ميان صفت مريد و مراد و