همه چيزها را بر حسب آنكه مىباشد در وقت آنچه خواسته است كه بباشد ، لامحاله بباشد . و خواسته است وقت بودن هر چيزى در آنوقت باشد ، لا يتقدم و لا يتأخر .
و نيز همچنانكه خواسته است وجود ذات ايشان خواسته است . نيز در ازل وجود صفات ايشان بعضى از آن صفات متغير و بعضى نامتغير بر حسب ارادت او مىباشد . و مريد ذاتها و صفاتها ذرهاى در هر دو كون موجود نباشد و معدوم نگردد و متحرك و ساكن نگردد مگر بر حسب ارادت ازلى . پس همه خلق با ارادت ايشان اسير ارادتاند ، تا آنكه او را خواسته است از آن خواسته است كه او خواسته بود كه مرا خواهد . و آنكه او را نخواسته است از آن نخواسته است كه او خواسته بود كه مرا نخواهد . باز اين را نظاير كرد و گفت :
« قال الله تعالى :
يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ
» . خدا ايشان را دوست دارد و ايشان خدا را دوست دارند . محبت خود ايشان را مقدم گردانيد بر محبت ايشان خود را . يعنى از آن مرا دوست داشتند كه من ايشان را دوست داشتم ، و در اين دو فايده است : يكى آنكه بدانند كه علت دوست داشتن ايشان خداوند را دوست داشتن خداوند است ايشان را .
حق تعالى بايد كه بنده را دوست دارد تا بنده او را دوست دارد ، نه آنكه بنده حق را دوست دارد تا باز حق او را دوست دارد . و چون اين بدانست ديگر بداند كه هم به آن مقدار كه در من محبت حق است ، محبت حق است مرا . و اين حديثى هايل است .
و در خبر آمده است كه مردى به نزديك پيغامبر عليه السلام آمد و گفت : يا رسول الله هل يعلم العبد ما منزلته عند الله قال بلى ينظر ما منزلة الله عنده فان الله ينزل العبد من نفسه حيث ينزل العبد من نفسه .
« قال الله تعالى :
رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ » .
گفت خدا از ايشان خشنود است و ايشان از خدا خشنود . رضاى خود از بندگان مقدم كرد بر رضاى بندگان از او تا بدانند كه علت رضاى بندگان از او رضاى او است از بندگان . و تا او از بندگان راضى