گردد . يعنى تا باقى باشد با تمييز باشد ، بداند كه چه مىكند و به وى چه مىرسد و با وى چه مىكنند . باز چون فانى گشت نداند كه چه مىكند يا با او چه مىكنند ، يا او كجا است . باز اين را بيان كرد و گفت :
« بل يكون خالقه عالما ببقائه و فنائه و وقته و هو حافظ له عن كل مذموم » . و آفريدگار او عالم باشد به بقاى او و فناى او و وقت او ، و نگاهدار او باشد از همه مذمتى . معنى اين سخن آن است كه چون او باقى باشد بداند كه من چه كنم و به كدام مقام رسيدم . چه يافتم و چه گم كردم . باز چون فانى گردد تا او را رسم صفت نماند و با مرسومات صحبت نماند حق مصرف او گردد . از مخالفات و مذمات او را نگاه مىدارد ، و موافقات و محمدات او را آراسته مىدارد . آنچه پديد مىآيد در او نه از او پديد مىآيد ، لكن از حق پديد مىآيد كه پديد آرنده او است ، اگر او پديد آوردى بدانستى كه من چه كنم .
چون حق پديد مىآرد حق داند نه او داند كه متصرف از صفات خويش خبر دارد .
باز مصرف از صفت خويش خبر ندارد . مصرف از صفت او خبر دارد . و اينچنان است كه چون مالك متصرف است داند كه من مسافرم يا مقيم . آزادم و بنده نهام . باز چون مملوك متصرف نيست لكن مصرف است . چون خداوند نيت اقامت كرد ، او مقيم گشت و او را از اقامت خويش خبر نه . و اگر او را از شهر بيرون برد به نيت سفر ، اين بنده مسافر گردد ، اگرچه از سفر خبر ندارد . اگر او را بخرد مملوك او گردد ، اگرچه از خريدن خبر ندارد . و چون بفروشد از ملك او بيرون شود ، اگرچه از فروختن خبر ندارد . و چون او را آزاد كند آزاد گردد ، اگرچه از آزاد كردن خبر ندارد . و اگر آزاد نكند بنده باشد ، اگرچه از بندگى خبر ندارد . اينك فنا را معنى اين باشد كه ياد كرديم .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1609
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٠٩