اكنون در اين بيت چنين مىگويد كه در پردهء اندوهان دوست چنان درماندهام كه شغل او مرا پرده گشته است ، تا از زمانه هيچ خبر نمىدارم .
باز چنين مىگويد در نيمهء بيت آخرين كه آن اندوهان مرا چنان متحير گردانيده است كه در قدر آنكس كه من در شغل او ماندهام متحير گشتهام و قدر او درنمىيابم . و اين موافق است قول خدا را كه گفت :
وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ
، اى ما عظموا الله حق عظمته . چون عظمت او را به تمامى در نتوان يافتن بنده متحير فروماند و در حيرت چنان گردد كه از زمانه خبر ندارد . باز گفت :
« فى قدر من جل عن قدر » . گفت من متحيرم در قدر آنكس كه او از آن بزرگتر است كه به قدر من بزرگ گردد . يعنى به عزيز داشت من عزيز نيست . چه به عز خود عزيز است و به بزرگداشت من بزرگ نيست ، به بزرگوارى خود بزرگ است . باز گفت :
« فلا الدهر يدرى اننى عنه غائب * و لا انا ادرى بالخطوب اذا تجرى »
نه زمانه مىداند كه من از او غايبام و نه من مىدانم كه كارهاى زمانه چگونه مىرود ، تمامى شهود و غيبت در اين بيت ياد كرد ؛ از بهر آنكه آنچه بر نفس مىرود سر خبر دارد نه نفس . چون سر با نفس باشد آنچه مىرود خبر دارد . باز چون سر از نفس غايب باشد از آنچه رود خبر ندارد . پس معنى بيت آن است كه نفس من با دهر است و سر من با حق . و دهر را شغل با نفس است نه با سر ، و نفس مرا با خويشتن مىبيند از غيبت سر من خبر نمىدارد . و سرم اينجا نيست كه نفس است لكن با حق است . و هرچه دهر با نفس من مىگويد سر خبر نمىدارد . يا از آنكه سر از نفس غايب است ، هرچه مىكند نفس خبر نمىدارد . پس نفس را شاهد داشت به معنى وجود در دهر ، و غايب داشت به معنى از دهر خبر ناداشتن . همنفس و هم سر به يك معنى غايب و به يك معنى شاهد . اينك غيبت و شهود چنين باشد .