چيزى بپرسى خبر ندارد . تلقين بايد تا جواب دهد . چنان كه مست را از چيزى بپرسى جواب نداند دادن . چون گويى چنين هست مىگويد هست . و اگر همان گويى كه نيست گويد نيست . هست گويد و از هست خبر ندارد ؛ و نيست گويد و از نيست خبر ندارد . پس جواب دادن او هنر تلقينكننده باشد نه هنر او . و نيز كودك خرد را بپرسى كه من كيستم ، نداند . چون گويى نه من پدر توام ؟ گويد آرى . و اگر گويى چه خواهى ، نداند . چون گويى فلان چيز خواهى ؟ گويد خواهم .
مستان را نيز به تلقين راست كنند . راستى ايشان هنر ملقن باشد نه هنر ايشان . چون خطاب از حق بود مستى واجب كرد . و آن مستى حيرت بود . تلقين مىبايست تا قدرت جواب يافتند .
باز چون مرده را در گور نهند مخاطب حق نباشد ، لكن ملك باشد .
چون با غير حق سخن بايد گفت حيرت نباشد . لاجرم تلقين نبايست سؤال آمد كه : من ربك ؟ چون مقام صحو بود ، جواب آمد كه : ربى الله .
چون خطاب از حق بود حيرت واجب كرد . تلقين مىبايست . و چون خطاب از حق نبود و از ملك بود ، حيرت واجب نكرد . تلقين نبايست .
و مثال اين آن است كه چون فرشتگان را گفت : انبئونى باسماء هؤلاء .
مرا بگوييد كه اينها چه نامند . چون ايشان را به خود مشغول كرد متحير گشتند ، گفتند : سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا . باز آدم را عليه السلام گفت : انبئهم باسمائهم . ايشان را بگوى كه اينها چه نامند ؟ چون او را به غير خود مشغول كرد نه به خود متحير نگشت ، جواب داد . اينك صفت صحو و سكر اين است كه ياد كرديم .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1501
مساهمون: محمد روشن
ص١٥٠١