باز مقام معرفت از اين برتر است ؛ و عارف را اختيار نباشد و چون اختيار كند عارف نباشد . باز مقام مشاهدت از اين برتر است ، و با مشاهدت تمييز نباشد ، و چون تمييز باشد مشاهده نباشد . باز گفت :
« فكيف يكون حالة السكر و هو سقوط التمييز عنى » . پس چون حال هشيارى اين است كه ما ياد كرديم حال مستى خود چگونه باشد كه تمييز از من ساقط گردد ، و صفت سكر جز اين نيست . نبينى كه هر كه مست مىگردد از سرما و گرما هيچ خبر نمىدارد ، و هركه مست عشق فسق گردد از مال و جاه و دنيا و خلق خبر ندارد . پس هركه مست محبت حق گردد بايد كه از دنيا و عقبى خبر ندارد . و مست را تمييز نباشد ، و آن را كه تمييز باشد مست نباشد . باز اين مستى را تفسير كرد و گفت : [ 157 الف ]
« و يكون الله هو الذى يصرفنى فى وظايفى و يراعينى فى احوالى » . وصف اين مستى آن باشد كه حق تعالى مصرف من باشد در وظايف خود و نگاهدار من باشد در احوال من . يعنى در وظايف خود و در اوامرى كه مرا امر كرده است اگر او مصرف نباشد ، من قدرت موافقت نيابم . و تا مرا در احوال من نگاهدار نباشد من از مخالفت عصمت نيابم تا عصمت و توفيق هر دو از او بيند . چون همه از او ديد از خويشتن هيچچيز نبيند اين حال سكر نباشد . باز گفت :
« و هاتان حالتان تجريان على و هما لله لا لى فلا زلت فى هاتين الحالتين ابدا » . و اين دو حالتاند كه بر من مىروند يعنى مستى و هشيارى بر اين وصف كه ياد كرديم ، و هر دو حق را است نه مرا . اگر هشيار باشم او را اختيار كنم ، و اگر مست باشم آن او باشم تا هرچه خواهد كند ، و هميشه در اين دو حال مىگردم .
و بعضى از بزرگان چنين گفتهاند كه حال مستى به ابتدا باشد و حال هشيارى به انتها . اما مستى به ابتدا آن باشد كه گفت : الست بربكم ، اين تلقين بود از بهر آنكه اگر گفتى : من انا ، كس را قدرت جواب نبودى ، از جهت آنكه چون حق با ايشان خطاب كرد از هيبت خطاب كرد . متحير گشتند و حيرت صفت سكر است . و چون متحير را از
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1500
مساهمون: محمد روشن
ص١٥٠٠