ديدنش ، انا خير ، بود . پس آدم عليه السلام چون زلت كرد خويشتن را نديد به آن معنى كه گفت : اين مرتبت كه مرا دادهاند و به اين درجه كه مرا برآوردهاند اين زلت چه مقدار است ، لكن بزرگى خويشتن زير قدم آورد و آن سجود ملايكه و نواختهاى ديگر با يكسو نهاد و صفت ظلم پيش آورد و گفت : ربنا ظلمنا انفسنا ، لاجرم خلافت بار آورد ، و با اين سكر و صحو كه ياد مىكنيم سكر و صحو مستقيم مىخواهيم نه سكر و صحو فاسد . چنان كه صحو و سكر طالبان دنيا و جويندگان هوا و نفس ، لكن صحو طالبان عقبى مىخواهيم با سكر طالبان مولى مىخواهيم . باز بيت ديگر مىگويد :
« فحالاك لى حالان صحو و سكرة * فلا زلت فى حالى اصحو و اسكر »
اين دو حال كه تو مرا دادى دو حال است : يكى هشيارى و يكى مستى . هميشه با اين دو حال يا هشيار مىگردم يا مست . حالان ، از بهر آن گفت كه هر دو از حق ديد نه از خويشتن . يعنى مرا چنين دو حال دادهاى ، يا حال هشيارى كه هرگاه كه دو چيز پديد آيد در يكى مراد من و در يكى رضاى تو چون هشيار باشم ، رضاى تو بر مراد خويش اختيار كنم ، و اين به توفيق تست نه به هنر من . كه چون مست باشم فضل تست كه مرا از من بستده باشى تا هرچه بر من پديد آرى خبر ندارم . نه خصومت كنم و نه منازعت . باز شيخ اين بيتها را تفسير كرد و گفت :
« معناه ان حالة التمييز اذا أسقط عنى مالى اوجد ما لله » . معنى اين سخن آن است كه چون هشيار باشم تا در حال تمييز باشم از هشيارى من واجب كند تا از من فروافتد . هرچه آن من است و در من هست گردد آنچه حق را است يعنى آنچه حق را از من بايد همه آن بينم ، نه آنكه مرا از او بايد . از بهر آنكه آنچه مرا بايد از او او به منع و تقصير متهم نيست . باز آنچه او را از من بايد من به تقصير و به منع متهمام ؛ و خصومت و منازعت با متهمان بايد نه با بىمتهمان .
و اين خود صفت بندگى است . باز صفت محبت از اين برتر است . و محب را خود هيچ خصومت نباشد ، و چون خصومت كند محب نباشد .