بلاها آمن باشد . آن پارهء نان مثال نعمت است و آن گوش ماليدن مثال بلا .
مدعيان را در هر دو حال بجنبانند ، يا پارهاى نان پيش او افگنند ، چنان كه به سگ افگنند كه اگر همه دنيا حق تعالى به بندهاى دهد به نزديك حق بيش از آن قدر ندارد كه مخلوقى پارهاى نان پيش سگى افگند . اگر برگردد سوى نعمت حركت آرد ؛ و حركت انتقال است .
و از مقام اتصال انتقال كردن انفصال گردد . و اگر بلايى گمارد كم از آن همت نبايد عارفى را كه همت سگى باشد . از بهر آنكه سگى كه نواختن يافته باشد هرچند زنند او را از آنسوىتر نشود ، اگر به زخم و بلا از جاى بجنبند جنبيدن انتقال است . و انتقال از مقام اتصال انفصال بار آرد ، و هر چيز كه ترا در اتصال و انفصال سر مشكل گردد از اتصال و انفصال ظاهر استنباط كن . هرگاه كه ظاهر تو با كسى يا به چيزى يا به مكانى اتصال دارد ، حركات [ 1199 ب ] كردى هم آنگاه منفصل گشتى .
سر را مثال با حق همين است . اگر سر عارف منفصل است تا از خلق انفصال نيارد به حق اتصال نباشد . و اگر به حق متصل است اگر حركات آرد به نفس حركت از حق منفصل گردد ؛ خواهى آن حركت در بلا گير خواهى در نعمت .
كنون شيخ رضى الله عنه مكاشفات قلوب و مشاهدات اسرار را شرح مىدهد و مىگويد : كاشفات القلوب كقوله : انظر الى عرش ربى بارزا و مشاهدات الاسرار كقوله : اعبد الله كانك تراه . و قول ابن عمر رضى الله عنه : كنا نتراءى الله تعالى . مكاشفات قلوب چنان است [ چون قول حارثه كه گفت مر پيغمبر را صلى الله عليه و سلم چنان است ] كه گويى من عرش خداوند را ظاهر مىبينم .
و مشاهدات اسرار آن است كه مصطفى عليه السلام جبريل را جواب داد كه احسان آن است كه خدا را چنان پرستى گويى كش مىبينى . پس مكاشفات قلوب حارثه را و مشاهدات اسرار مصطفى را . هم به آن مقدار كه حارثه را از دنيا انفصال افتاد به عقبى اتصال افتاد ، تا دنياى متصل از او منفصل گشت ، و عقباى منفصل به وى
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1378
مساهمون: محمد روشن
ص١٣٧٨