متصل گشت .
باز مصطفى را عليه السلام از هر دو كون انفصال افتاد تا به حق اتصال افتاد . و اگر در سر او غير حق چيزى بماندى گفتى : اعوذ بك من كذا ، چون گفت : اعوذ بك منك ، درست گشت كه در سر او غير حق هيچچيز نمانده بود . پس انفصال از دنيا اتصال به عقبى افگند . و انفصال از هر دو كون اتصال به حق باز آرد .
اما قول عبد الله بن عمر رضى الله عنه كه گفت در طواف با خدا ديدار كردم از آن معنى بود كه شخصش مشغول شريعت بود و سرش مشغول حقيقت . در شغل حقيقت شغل شريعت فراموش كرد . نه از خانه خبر داشت نه از سلامكننده . شغل حق او را چنان كرده بود كه سلام عباد نشنيد ؛ و تعظيم خداوند خانه چنان كرده بود كه خانهاش ياد نمىآمد . از اين معنى گفت : كنا نتراءى الله تعالى . لكن چون آن كس كه بر او سلام كرد از اين مقام خبر نداشت به شكايت و عتاب مشغول گشت . باز چون مقام عمر برتر از مقام او بود بر او انكار نكرد . سكوت عمر رضى الله عنه دليل گشت تحقيق دعوى عبد الله را ، چنان كه فقها رضى الله عنهم گويند : ترك البيان فى موضع الحاجة الى البيان بيان .
تم المجلد الاول بتيسير الله تعالى و حسن توفيقه و صلى الله على سيدنا محمد و آله الطيبين الطاهرين
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1379
مساهمون: محمد روشن
ص١٣٧٩