تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1374

مساهمون:

ص١٣٧٤
بايد ؛ و هرچه بر او انفصال روا باشد ، پيش از انفصال متصل بايد ؛ و انفصال بعد الاتصال و اتصال بعد الانفصال علامت حدوث است ؛ و بر قديم علامت حدوث روا نباشد . و حق سبحانه قديم است ، و از اين معانى بر او هيچ‌چيز روا نباشد . و لفظ [ 118 الف ] اتصال و انفصال آمده است هم در عرف و هم در شريعت . گويند فلان از خدا بريده گشت و از خدا دور افتاد و از خدا جدا ماند . و گويند به خدا رسيد و خدا را يافت و به خدا نزديك گشت و به خدا پيوست ؛ و اين در عرف خلق است و در قرآن آمده است
[ وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ ؛ . وَ ]
در مقابلهء اين [ گفت ] :
الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ
. پس چون وصل و قطع در عرف و در شريعت آمده است ، تأويل اين نبايد جستن تا در شبهت نيفتد ميان قديم و محدث . اكنون بازگرديم به كتاب . چنين مىگويد كه معنى پيوستن به خدا آن است كه بريده گردد به سر جز از خدا ، و به سر خويش جز خدا به معنى تعظيم هيچ‌چيز نبيند و جز از او نشنود . و معنى اين سخن آن است كه اتصال به خداى تعالى نه اتصال شخص است يا التقاى جسمين لكن اتصال سر است و اتصال سر التقاى جسمين نباشد ، لكن مشغول گشتن سر باشد به حق تعالى . و آن مشغول شدن به مقدار فراغت باشد از غير حق . هم به آن مقدار كه از غير حق فراغ يابد منفصل گردد ؛ و هم به آن مقدار كه به حق مشغول گردد متصل گردد . و اين را مثال در شاهد آن است كه هركس كه زبان خويش يا چشم و گوش و دست و پاى خويش به چيزى از مخلوقات مشغول گرداند هم به آن مقدار او را به آن چيز اتصال افتد و از غير او انفصال افتد . صفت اتصال سر با حق هم اين معنا است ؛ و هم به آن مقدار كه سر خويش به غير حق مشغول دارد از حق منفصل است ؛ و هم به آن مقدار كه به حق مشغول دارد از غير حق منفصل است ؛ و آن مشغول داشتن را تفسير كرد و گفت : تعظيم حق در سر او به جايگاهى رسد