أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً
. و عصير عنب را باشد و لكن چون سبب خمر گشت او را نام خمر داد .
اين جواب از زبان اهل معاملت است . فاما جواب اهل حقيقت آن است كه طاعت قرب است و معصيت بعد ، نه به آن معنى كه طاعت سبب قرب است و معصيت سبب بعد . لكن بر آن معنى كه قرب مقدم است بر طاعت و بعد مقدم است بر معصيت . يعنى چون حق سبحانه بنده را قرب خويش داد ، علامت قرب آن است كه او را به طاعت خويش مشغول كند ، و چون بنده را بعيد گرداند علامت بعد آن است كه او را به معصيت مشغول كند ؛ تا خدايى سبب بندگى گردد نه بندگى سبب خدايى . از بهر آنكه هركه شايستهء قرب باشد او را لباس قريبان پوشند . پس طاعت بنده مثال خلعت ملوك است در دنيا ؛ و معصيت بنده مثال غل و بند ملوك است در دنيا . هركه را با خلعت بينند دليل كنند كه اين مقرب ملك است و مكرم ملك . تا اكرام ملك علت گردد نواخت و خلعت را ، نه خلعت علت گردد اكرام را .
و چون بر كسى بند و غل بينند دليل گردد ابعاد و اهانت را . پس طاعت و معصيت را معنى همين است .
« و قال غيره القرب ان يتدلل عليه و يتذلل له لقوله : و اسجد و اقترب » . گفت : قرب آن است كه بنده بر خداوند دلّ آرد ، يعنى كشى و ناز كند ؛ و ذل پيش برد او را ؛ و بر اين دليل آورد قول خداى كه «
وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ
» . به آن معنى كه سجود ذل است و قرب دلّ است . يعنى هرچند بنده ذليلتر به خدا نزديكتر . يعنى هرچند كه ذل بيش برد عز و نواخت بيش يابد . آن يافتن عز قرب است و سبب آن يافتن ذل است تا به نزديك خلق عز عز باشد و ذل ذل . باز به نزديك حق عز ذل باشد و ذل عز .
« و معنى اين ذل دو چيز است : يعنى ذل خويش و فقر عرض كند تا راه يابد . چون خواهند تا او را عز و غنا دهند ، كشى و ناز پيش برد نپذيرد تا بر مقام قرب بماند . چون عطا بپذيرد قرب عطا يابد نه قرب معطى . و ديگر تأويل آن باشد كه ذل بندگى پيش برد و عز خداوندى او بر خويشتن بيند . چون به خويشتن نگرد همه ذل بيند .