بعد گردد و بعد قرب . و انتقال بر بنده روا است و بر حق ، روا نيست ، و روا داشتن بر حق كفر است . و نيز چون بعد مسافت باشد ميان بعيدين مباينت بايد ؛ و چون قرب ملازقت باشد ميان قريبين مماست باشد ؛ و مباينت و مماست از صفات محدثان است و بر قديم روا نباشد .
پس درست شد كه آن قريبى و بعيدى كه در شاهد ميان خلق متعارف است ، ميان بنده و حق روا نيست . پس تأويل قرب و بعد بنده از حق ببايد دانستن تا بنده در شبهت و خطا نيفتد كه دين بر او تباه گردد . اكنون بازآييم به حديث سرى سقطى رحمه الله . او چنين مىگويد كه قرب بنده طاعت است ، يعنى خداوند را هركه مطيعتر به خدا نزديكتر . و اين از بهر آن گفت كه نزديكى بنده به خداوند اكرام خداوند است ؛ و هركه او مطيعتر مكرمتر ؛ و هركه مكرمتر قريبتر به معنى كرامت نه به معنى ملازقت . و در مقابلهء اين چنان است كه بعد معصيت باشد . هركه عاصىتر بعيدتر ؛ از بهر آنكه بعد بنده از حق اهانت حق تعالى است او را نه بعد مسافت . پس هركه عاصى تر مهانتر ، و هركه مهانتر بعيدتر .
و اين در شاهد چنان است كه اگر ملكى باشد و كسى را سخت عزيز دارد و ميان ملك و ميان او مسافتى بعيد باشد ، اگر سايلى پرسد كه به ملك كه نزديكتر ، گويند فلان . اگر مراد قرب مكان بودى او بعيدتر بودى نه قريبتر . و اگر بر كسى خشم گيرد و او را از كرامات خويش نوميد كند ، و او را هم در سراى خويش محبوس كند و ذل و هوان به وى رساند ، و سايلى سؤال كند كه از ملك كه دور تر است ، گويند فلان . اگر مراد از بعد بعد مسافت بودى فلان قريبتر بودى نه بعيدتر . پس چون اين دانستيم پديد آمد كه قرب ملك كرامت باشد و بعد ملك اهانت . و هركه مطيعتر او مكرمتر ، پس او قريبتر ، و هركه عاصىتر مهانتر ، پس او [ 114 ب ] بعيدتر .
و بر اين اصل كه ياد كرديم طاعت سبب قرب گردد ، او را قرب خوانند ؛ و معصيت سبب بعد گردد او را بعد خوانند ، كه اسباب را نام آن چيز دهند كه او سبب آن چيز است . چنان كه خدا گفت :
إِنِّي