« و هو ان يكون الله لهم حيث كان لهم اذ لم يكونوا موجودين » .
اينك چنين مىگويد كه توكل ترك توكل است . آنست كه خدا اين بنده را در سر او چنان نمود كه بود ، پيش از آنكه موجود آمد اين بنده يعنى دادن و قسمت در ازل پس دادن فرع قسمت است ؛ و آنگاه كه قسمت پديد آمد نه بنده بود و نه توكل او ، تا قسمت درست آمدى .
چون او را اصل نبايست فرع او را هم به كار نيايد . خويشتن امروز همچنان دارد كه روز قسمت بود ؛ و حق همچنان داند كه روز قسمت بود . توكل در اين حال حقيقت گردد .
« قال بعض الكبراء لابراهيم الخواص الى ما ذا أدى بك التصوف قال الى التوكل فقال ويحك بعد [ ان ] تسعى فى عمران بطنك » . يكى از بزرگان ابراهيم خواص را رحمه الله گفت تصوف تو ترا كجا رسانيد ؟ گفت : به مقام توكل رسيدم . گفت در آبادان كردن شكمى ، معنى اين سخن آن است كه توكل از بهر آن است تا مرا فارغ دارد از طلب كفايت تا به خدمت پردازم به وقت بايست چون به من رساند پس اين نيز هم تيمار نفس بردن است ، و تيمار نفس بردن شكم آبادان كردن است . توكل و كفايت از بهر بقا و صلاح نفس بايد ، و عارفان را خود با شكم و نفس آشتى نيست . و ميان بقاى نفس و هلاك نفس فرق نيست ، و آنچه دوست كند بر كرد او اعتراض نكند .
توكل كردن براى كفايت چه به كار آيد ؟ !
و از اين نكوتر هست ، و آن آنست كه توكل از بهر كفايت باشد و آن كفايت از بهر نفس باشد ، نفس فارغ ماند . چون اين توكل درست گردد كلى نفس فارغ گردد . و لكن سر به نظارهء آن كفايت مشغول گردد كه اگر سر باطن از كفايت نيستى ، به توكل كفايت حاجت نيستى . و چون اين سر به غير حق مشغول گشت ، محجوب گشت .
پس اين نفس فارغ مىكند و سر مشغول . سر فارغ و نفس مشغول بهتر كه سر مشغول و نفس فارغ . كه همه بزرگان نفس خويش مشغول كنند تا از مقام سر خبر ندارد تا هر مشاهدهاى كه سر يابد بىنفس يابد كه در هر مقامى و هر حالى و هر وقتى كه بوى
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1306
مساهمون: محمد روشن
ص١٣٠٦