تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1305

مساهمون:

ص١٣٠٥
رسد حدش آن است كه كليت خويش به حق تفويض كند . و در اين مقام او را نه مراد ماند و نه اختيار و نه تدبير . از آنكه چون او و آنچه آن او است نه با وى باشد و نه در دست او اختيار ؛ و تدبير و مراد در او محال باشد . « و قال بعضهم التوكل سر بين العبد و بين الله تبارك و تعالى » . گفت توكل رازى است ميان بنده و خداى عز و جلّ . و معنى اين سخن ، و الله اعلم ، آن است كه هر مقامات كه در سر بنده پديد آيد حالى است بر ظاهر كه دليل كند بر آن مقام باطن ؛ چنان كه دليل محبت شتافتن است در طاعت ؛ و دليل خوف گريختن است از معصيت . باز توكل مقامى است در باطن كه او را بر ظاهر هيچ دليل نيست . از بهر آنكه دليل او اگر باشد ترك باشد ؛ و ترك به اختيار بود و بىاختيار بود . و نتوان دانستن كه ترك براى چيست . اين سرى است كه جز حق از بنده نداند . و شايد كه معنى جز اين باشد ، و آن آنست كه حقيقت توكل كار به حق سپردن است ، و اين سپردن صفت ظاهر نيست ، لكن فراغت سر است از ميل يا نظر به غير حق . و اين صفت چون از سر بنده پديد آيد بر او نه ملك مقرب و نه نبى مرسل مطلع گردد . باز شيخ رحمه الله اين را تفسير كرد به كلام سديگر و گفت : « معناه كما قال بعض الكبراء حقيقة التوكل ترك التوكل » . حقيقت توكل ترك توكل است . و معنى اين سخن ، و الله اعلم ، آن است كه بنده چون توكل آرد از بهر كفايت آرد تا حق شغل او را كفايت كند . خواهى شغل نفسانى گير خواهى دنياوى . خواهى آخرتى خواهى دينى . و آن شغل كه او را توكل از بهر آن است اگر مقسوم است خود بىتوكل حاصل آيد . و اگر مقسوم نيست با توكل هم حاصل نيايد . در توكل نماند مگر مشغول كردن سر به چيزى كه او را از آن چيز غيبت است . چون اين مقام بيند سر خويش از مقام توكل به مقام تعظيم [ 98 ب ] حق باز آرد . چون او خود نظارهء تعظيم حق گردد چنان مشغول گردد كه او را خود توكل و كفايت ياد نيايد . و شيخ اين را تفسير كرد و گفت :