كه از حق جدا ماند بنگر كه حال او چگونه بود !
از اين معنى بود كه مصطفى عليه السلام در دعاى خويش گفتى :
اللهم اكلانى كلاءة الوليد ، از بهر آنكه وليد را حول و قوت نيست ، مراد و اختيار نيست ، تصرف و تدبير نيست . لاجرم او را هيچ غم نيست . غم او با كسى ديگر است و تدبير او با كسى ديگر .
« قال ابن مسروق التوكل الاستسلام لجريان القضاء فى الاحكام » .
گفت توكل گردن نهادن است از بهر رفتن قضا را در احكام ، يعنى هر آنگاه كه بنده را توكل درست گشته باشد علامت درستى توكل آن باشد كه چون قضايى پديد آيد در حكمتى كه حق پروراند در او اضطراب پديد نيايد ، از بهر آنكه توكل تسليم است . و چون چيزى به مالك تسليم كردى هر تصرف كه در ملك خويش آرد ترا بر او اعتراض نرسد . چون بايع مبيع را به مشترى سپارد تا نسپارد اگر هلاك شود در ضمان او است . از بهر آنكه ملك كسان چه را مىداشتى و به مالك نسپردى .
بنده نيز تا با خويشتن است او را خطر هلاك است و به ضمان نفس خويش مؤاخذ است . باز چون بايع مبيع به مشترى سپرد از ضمان آمن گشت . چون بنده خود را به حق سپارد او را هيچ ضمان نماند ، لكن درستى سپردن بايع به آن است كه اگر مشترى آزاد كند يا بفروشد يا ببخشد يا بد دارد يا نيك دارد بايع را بر او اعتراض نيايد . چون بنده نيز توكل درست كرد او را بر حق اعتراض نماند در محبوب و در مكروه اضطراب نيارد . به آن معنى كه محبوب بيابد قدم از حد بيرون ننهد به آرام گرفتن با محبوب . يا چون مكروه پديد آيد قدم از حد بيرون ننهد يعنى ناله نكند از كرد دوست . چون صفت چنين گردد آنگاه توكل به كمال باشد .
« قال سهل التوكل الاسترسال بين يدى الله تعالى » . گفت توكل آن است كه در حضرت خداوند مسترسل باشى . و مسترسل آن باشد كه هرجا كه برند برود ، و اين ظاهر است در همه اشياء جماد وحى ، اما حيوانات اگر بازى در بيابان به گرازيدن و پرواز كردن خوى كرده باشد ، چون او را به دست آرند چون نواخت ملك بيابد بندهء او
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1299
مساهمون: محمد روشن
ص١٢٩٩