تو ممنوع گردد منع آن نه از خويشتن بينى و نه هرچه يا بى آن يافته به قوت خويش يا بى . چون حال اين گردد بنده را توكل درست گردد .
و او را نيز به توكل اسباب خويش حاجت نيايد ، چنان كه پيغامبر گفت عليه السلام : لو توكلتم على الله حق توكله لرزقكم كما يرزق الطير تعدوا خماصا و تروح بطانا . و اصل توكل كار خويش به حق سپردن است ، چنان كه توكيل كار خويش به كسى ديگر سپردن است .
چون شغل خويش به كسى ديگر سپارى توكيل است ؛ و چون خويش به حق سپارى توكل است . و چون حق بندگان خويشتن را توكل فرمود و به شرطى مقرون كرد كه بنده را معلوم گشت كه بر غير حق توكل روا نيست ، گفت :
وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ
. گفت توكل بر آن زندهاى كن كه نميرد كه آن زنده كه بميرد چون توكل بر او كنى باشد كه آنگاه كه ترا بايد مرده يا بى ، باز من زندهام كه هرگز نميرم ، هرگاه كه ترا بايد مرا يا بى .
اكنون اينك چنين مىگويد :
« التوكل الانخلاع من الحول و القوة » حول منع باشد و قوت قدرت . و معناش ، و الله اعلم ، آن باشد كه قوت طاعت از خويشتن مبين از توفيق ما بين . و منع معصيت از خويشتن مبين از عصمت ما بين ، و اين نيز از حول و قوت خويش نيست ، حول و قوت را مثال در شاهد طفل است كه چون او را حول و قوت خويشتن نيست حول و قوت ديگر است ؛ و آن والديناند . و تا آنگاه كه حال اين است او را هيچ غم نيست ، و از آفات هيچ خطر نيست . باز چون حول و قوت پديد آمد به نفس خويش موكول گشت . غم همه عالم روى به او آورد ، و خطر همه عالم او را پيش آيد .
و از اين عجبتر آن است كه هرچند كه در او صفت حول و قوت [ 96 الف ] زيادت مىگردد و بال بيشتر مىگردد تا آنكه قلم از او مرفوع است آزادوار مىزيد و به هيچچيز مؤاخذ نيست . چون صفت حول و قوت به كمال رسيد اسير امر و نهى مىگردد ، محفوظ و مرقوب گردد ، محاسب و معاقب گردد ، مثاب و معذب گردد . آنكس كه از حول و قوت مادر و پدر خويش جدا ماند در چندين بلا بماند ، آن